سایت » خبری – امنیتی » رجانیوز به نقل از یکی از گماشته های سید علی خامنه ای (حجت‌الاسلام و المسلمین محمدباقر فرزانه رئیس دانشگاه علوم اسلامی رضوی و امام جمعه موقت مشهد )  مینویسد «آقا مسؤولی است كه در عین رهبری، بیشترین ارتباط را نسبت به هر كسی كه فكر می‌كنید، با مردم دارد. گاهی به مشهد كه می‌آیند، به طور ناشناس با یك وانت به محله‌های فقیر مشهد می‌روند و وارد خانه‌ی آن‌ها می‌‌شوند و از نزدیك با مردم صحبت می‌كنند».

با خواندن این گزافه خواستم به این آخوند دستمال بدست بگویم که اگر » آقا » یش یک مثقال جرئت دارد یا همین دک و پوز آخوندی و عبا و عمامه اش که عکس های آن را هر روز خبرگزاری ها و روزنامه های کاسه لیس و گنجشگ روزی رژیم ولایت فقیه منتشر میکنند، بدون صدها گارد امنیتی و بی ام دبلیو ضد گلوله اش به میان مردم  بیاید تا ببیند که مردم از او چه » استقبالی » میکنند و قضاوتی را که در مورد او کرده اند چگونه باجرا در می آورند!

در ترسی که این » آقا «ی آدمکش و ضد ایران و ایرانی از مردم دارد همین بس که به اخبار ملاقات ها و جابجا شدن های او به نقل از » پایگاه اطلاع رسانی مقام معظم رهبری» مراجعه کنیم تا ببینم که همین چند روز پیش که او برای بازدید از » توانمندیهای صنعتی کشور به ویژه در حوزه صنعت خودروسازی و تولید موتور ملی» جابجا شده بود، هیچ اشاره ای به محل این بازدید ( حتی پس از پایان آن و تا بامروز هم ) نشده و تنها نوشته شده که این بازدید «در یکی از مراکز بزرگ صنعتی» انجام شده است!

در بیشتر موارد جابجا شدن های سیدعلی خامنه ای از قبل اعلام نمیشود و قبل از بازدید او چندین قلاده سگ تربیت شده در جستجوی مواد منفجره از همان محل پیش » بازدید » میکنند و بعد » آقا » در پوشش صدها مامور امنیتی و پاسدار خزیده در خودروهای ضدگلوله با شیشه های سیاه رنگ و با پوشش هوائی چندین هلیکوپتر در محل حضور پیدا میکند.

این » آقا » همانی است که پیش از انقلاب ناچار بود برای پرداخت احاره خانه اش گاه از دوست بساز و بفروش آن زمانش هاشمی رفسنجانی قرض میگرفت و ناچار میشد او را معطل نگه دارد تا محرم و صفر آن سال رسیده و » آقا » با روضه خوانی در روستاهای خراسان پول اضافه ای بر شهریه طلبگی اش از روستائیان محروم گرفته و قرضش را پرداخت کند!

12 فروردبن ماه 1389

خدابار آفام

وکیل دادگستری

جنبش سبز مردم ایران پرتوان و پیگیر راه خود را طی میکند و رژیم کودتائی ولایت فقیه را دچار بحران مطلقأ بی سابقه ای کرده است. این نه ادعای من و شماست بلکه مستند به گفته ها و تأئید همین کودتاگران است که در 31 سال حیات نامبارک این رژیم همانندی برای مخالفت مردم با خودشان سراغ ندارند.

بزرگ ترین دست آورد این جنبش فعال، عینی، علنی و فعال  شدن مخالفت مردم با روحانیون حاکم و گماشته های آنان است . در کنار آن و به عنوان نتیجه حضور و فعال شدن مردم، شکاف بی سابقه ای را میبینیم که در مرکز ودرون حاکمیت بوجود آمده و مانند موریانه از درون آن را میخورد.

کار ما مردم ایران بزرگ است و بسیار تاریخ ساز! چرا که ایرانیان اولین مردمی از میان مردمان کشورهای مسلمان نشین جهان هستند که به تندروی اسلامی پشت کرده و دروغین بودن سراب عدل یک دولت دینی را در گوش یک میلیارد و دویست میلیون مسلمان جهان فریاد میزنند!

در این میان؛امید بستن به نتایج فوری و سرمایه گذاری فکری کردن روی سرنگونی بسیار کوتاه مدت رژیم کودتا،  به همان سرعتی که مردم را امیدوار میسازد، آنان را ناامید میکند.

آیه یأس خواندن که دیدید این شد و آن نشد، دیدید که رژیم همین امروز سرنگون نشد پس نتیجه بگیرید که برای همیشه ماندنی است ترفند های رسوای حرامزاده های سیاسی مانند حسین شریعتمداری است که از همین امشب در کیهان دزدیده شده از مردم خواهید خواند.

در » بالاترین» و دیگر سایت های مردمی، گماشته های فکری سرتیپ بازجو حسین شریعتمداری نباشیم!

خدایار آفام

وکیل دادگستری

22 بهمن ماه 1388

نقل از دایی ام : امروز تنها رفتم. ماشین رو پایین میدان فلسطین گذاشتم. از دست ف(همسرش) و م (پسر ۱۸ ساله اش) در رفتم صبحی. فکر کردم خیلی بیشتر نگران میشم اگه اونا هم باشن . توی خیابون بزرگمهر از این کارم خجالت کشیدم. زنای ۷۰ ساله همسن و هم شکل مامان پوران (مادرش و مادر بزرگ من که ۱۰ سالیه فوت کرده)، پیرمردایی که تصویرشون به عنوان بازنشسته با نیمکت پارک ها عجین شده ، در کنار بچه های جوون، همه جور آدمی بود. قیافه ها طوری بود که همه ذهنیات آدم رو همون چند دقیقه اول به هم میریخت. آدمایی که فکر میکردی تا لحظه آخر پای همه چی حکومت هستن. کسایی که اگه جایی باشن نا خود آگاه خانوما حجابشون رو جلو میکشن و ما هم به جای سلام میگیم سلام علیکم، بدون اینکه بدونیم چرا داریم جلوی اینا تظاهر میکنن، حالا خط مقدم بودن و انگار میخاستن تا آخر خط هم برن. امروز یه چیزی عوض شده بود. نیرو های ویژه گاز اشک آور میزدن و مردم فرار نمیکردن. تیر هوایی میزدن و مردم فرار نمیکردن. به جاش رو به نیروهای نظامی نگاه میکنن و داد میزنن «ما بچه های جنگیم، بجنگ تا بجنگیم». استراتژی اصلی پلیس این بود که نذارن مردم به میدون انقلاب برسن و تا آزادی تظاهرات کنن. برای همین مردم ۲۰۰ تیکه شده بودن ولی در عوض ۲۰۰ تا جبهه باز شده بود و اینام نیرو کم آورده بودن.

تو خیابون بزرگمهر، ۵۰ – ۶۰ متر بالای چهار راه ولی عصر، مردم سنگر بندی کردن. با سطل زباله و میله و چیزایی که از یه ساختمون نیمه کاره آوردن برای همین موتورها نمیتونستن بیان. برای اولین بار بعد از انقلاب یه خیابون کامل مال ما بود. اجر ها رو هم از همون ساختمون آورده بودن و کپه کرده بودن و یه سری آدم میشکستن شون تا کوچیک و قابل پرت کردن بشن. هر کدوم از اون اداما حالا ۵-۶ تا سنگ دستش بود، حتا بعضی از همون زنای مسن همون زنایی که قبح کتک زدنشون توی ۱۳ آبان توسط حکومت شکسته بود. حتا اگه نمیزدن هم انگار نگه داشتنش بشون قدرت میداد. با در دست داشتن این سنگا میخاستن بگن انگار چرخه اینکه هر ۲-۳ ماه یک بار ما بیام بیرون و کتک بخوریم و بعد حتا یکی از روزنامه ها هم جرات نکنه اینو بنویسه شکسته شده. هر چند همین زن ها هم بودن که وقتی جایی سربازی رو مردم میگرفتن و اعمال خشونت جدی میشد مانع میشدن. فکر میکنی بدون موبایل و اینترنت تو فضای تعلیقی ولی خبر ها همین جوری دست به دست میشد و این بود که ادما رو خیلی عصبانی میکرد. وقتی یه جوونی با صورت خونی از حافظ اومد و خبر داد اونجا چی شده و با چشای خودش دیده کسی مرده و زد زیر گریه ، یا وقتی شایعه شد که تو خیابون بهبودی خونه ای که مردم بش پناه بردن رو مامورا آتیش زدن، مردم خیلی از کوره در میرفتن. سنگ ها رو طوری پرتاب میکردن که انگار از توپ جنگی پرتاب شده

تو این فضا نمیدونی داری چه کارمیکنی ، نه از کسی خبری داری نه آدمای دور و برت رو میشناسی، آدمایی که حتا مرگ و زندگیت بشون وابسته است، چون باهاشون خشن میشی، اگه تو یه لحظه حساس بگن از کدوم ور فرار کن بهشون و تصمیمشون اعتماد میکنی، و احتمالا اگه زخمی هم بشی اونا باید کمکت کنن و برسوننت بیمارستان. ولی انگار یه جور به هم متصلین. انگارهمدیگرو میشناسین و میتونین با هم حرف بزنین.. میتونی متقاعد شون کنین که مثلا این سرباز وظیفه است و نباید تاوان گناه اون بالایی ها رو بده یا اینکه ما نباید مثل اونا رفتار کنیم . هر چند وقتی خبر میاد که همون سرباز وظیفه ها با ماشین از روی تظاهر کننده ها رد شدن کارت خیلی سخت میشه

برادرم: ماشین رو تو مجتمع فریهان (روبروی امجدیه) پارک کردیم. ساعت ۱۰ و نیم صبح بود. با عطا و امیر و مسعود.از امجدیه که انگار نیروها رو اونجا نگه میدارن چند تا ون بیرون اومد. سرایدار مجتمع میگفت از ۷ تا ۹صبح خیلی خیلی نیرو بیرون اومده . ولی انگاربیشتر نیرو ها حد فاصل آزادی انقلاب بودن.پیاده رفتیم دروازه دولت، ۳-۴ هزار نفری بودیم، با جمیعت قل خوردیم اول به میدون فردوسی، بعد بالا تا سر سمیه و از اونجا تا نزدیکای شرکت یا وزارت نفت، که تو سمیه بعد از حافظه. اینجا خیلی بودیم. ۴۰-۵۰ هزار نفر. از هر جا رد میشدیم به فراخور جاش شعار میدادیم. جلوی شرکت نفت خوب معلومه: پول نفت چی شده خرج بسیجی شده. تو کل این مدت، گاز اشک آور پشت گاز اشک آور. همه جا هم آتیش بود. خبر کشته ها رو باور کردن با اون همه صدای تیر که میومد آسون بود . ما رفتیم زیر پل حافظ روبروی در پلی تکنیک. مردم به سمت پلیس های روی پل سنگ میزدن و پلیس ها هم سنگ ها رو رو سر مردم پرت میکردن. با این فرق که پایین کلی ادم بود. به نظر من خیلی ها اونجا با اون سنگ ها زخمی شدن. حافظ رو اومدیم بالا به سمت کریمخان. یه دفعه چند تا ون و هایلوکس وسط جمعیت گیر افتادن. مردم ماشین ها رو سنگسار کردن. سنگسار. بعد هم خلع سلاحشون کردن و شروع کردن با باتوم کتکشون زدن. نمیدونم چی شد که دیدم یه باتوم هم دست منه. امیر اومد و نگهم داشت.

من انگار خودم نبودم. بچه ها دستمو گرفتن و کشوندنم بالا. رفتیم سر کریمخان به سمت میدون ولی عصر . دو تا ماشین آتیش نشونی با بوق اومدن و مردم هم داشتن داد میزدن که راه براشون باز کنن که یه دفعه معلوم شد یه ون پلیس بین این دو تا قایم شده. مردم ون رو آتیش زدن در حالی که سرباز ها هنوز توش بودن. ماشین های آتیش نشونی رو هم گرفتن. ۶ تا بازداشتی هم که پشت ون مثل حیوون روی هم تلنبار کرده بودن رو آزاد کردن. سربازام که بیرون اومده بودن حسابی کتک خوردن. این ۲ تا اتفاق آخری بین۱:۳۰ تا ۲:۱۰ دقیقه افتاد. زمانی که گاز اشک آوری در کار نبود چون مثل اینکه تموم کرده بودن. بعد آوردن براشون دوباره و اینبار ۵ تا ۵ تا اشک آور میزدن من کم آورده بودم.. از صبح دویده بودیم، از صبح مرتب اشک آور خورده بودیم از صبح خون و ادم زخمی و نیمه مرده دیده بودیم. حتا ۳۰ خرداد اینجوری نبود. دیگه نیرو ها زیاد شدن. فرار کردیم تو حافظ.. دیدیم از جلو داره یک عالمه ماشین و موتور میاد. از پشت هم ون ها شورو کردن اومدن. یه دفعه دیدیم ۱۰۰ نفر هم نموندیم وسط حافظ. جمعیت غیب شده بود. انگار همه این قدرت چند ساعته تموم شده بود. در یه ساختمون نبش حافظ نیمه باز بود، با لگد هولش دادیم و رفتیم تو. پسره اومد با یک عالمه ریش و پیرهن رو شلوار. ولی با ما بود. آبلیمو آورد برامون. عطا حالت مسمومیت شدید داشت، پشت سر امیر هم از سنگای مردم خراش خورده بود. که شب ۵ تا بخیه خورد تو بیمارستان. پسره فقط ازمون خواست آروم باشیم چون حاج آقا (باباش) که دست راستی هم بود بالا خوابیده بود. خودش هم با ۲-۳ تا دوربین و لنز تله رفت بالا پشت بوم عکس بگیره. از توی درز در پارکینگ دیدیم که ماشین های نظامی اومدن و یه ۱۵ دقیقه ای فقط اشک آور زدن بعد ماشین آتیش نشونی اومد و کل خیابون رو شست. نفهمیدیم چرا. فکر کردم خیابون برای موتور ها لیز میشه. بعد بسیجی ها اومدن. بعد ۱۵۰-۶۰ تا زنای بسیجی اومدن پشتشون و شعار مرگ بر منافق دادن. خیلی حالت بدی بود نگاه کردن به این رژه پیروز مندانه تو خیابون شسته و تمیز حافظ . انگار حافظه بودن ما رو اونجا شستن و روش رو یه تصویر دیگه گذاشتن. بعدا، شب ، برادر عطا که ما رو گم کرده بود گفت همون موقع هایی که ما داشتیم میرفتیم تو خونه و اون اونور خیابون بوده یه هایلوکس با سرعت بالا میزنه به یه پسری که داشته از عرض حافظ رد میشده و از روی جنازش هم رد میشه. صحنه رو دیده بود و حالش خیلی خوب نبود. فهمیدیم چرا خیابون رو شستن.