گربه ای را شيخــــــی ميزد ميان مدرســـــــــــه

با نوک نعلين خود، زآنسان که دل می شد کباب


عارفــــــــــــی گفتا بدو، کای پيشوای اهل حــــق

گـــــربه را چبوَد گنه، کاينسان زنيد ش بيحساب


گفت ازمخــــــــرج مَعو را خود نمی گويد درست

هـــــم نداند، هـــــم ندارد هيچ قصد اکتســــــــا ب


من زنايـــش را فــــــــــــرا ز بام صد ره د يده ام

چون زنا کاراست، بی شک نيز می نوشد شراب


هم بود از شاربش پيدا که صوفـــی مشرب است

کفر صوفـــــــــــی نيز روشن تر بود از آ فتا ب


لاجــــــــرم بر فتوی اين بنده، مهدورالدم است

قتل او واجب بود بـــر مؤمنين از شيخ وشا ب

چند اين شب و خاموشي؟ وقت است كه برخيزم

وين آتش خندان را با صبح برانگيزم


گر سوختنم بايد افروختنم بايد

اى عشق بزن در من كز شعله نپرهيزم


صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد

تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم


چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان

صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم


برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش

وين سيل گدازان را از سينه فروريزم


چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم

چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم


اى سايه ! سحرخيزان دلواپس خورشيدند

زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم

می گذرد در شب آیینه رود
خفته هزاران گل در سینه رود
گلبن لبخند فردایی موج
سرزده از اشک سیمینه رود

فراز رود نغمه خوان
شکفته باغ کهکشان
می سوزد شب در این میان
رود و سرودش
اوج و فرودش
می رود تا دریای دور
باغ آیینه
دارد در سینه
می رود تا ژرفای دور


موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوندد


فردا رود افشان ابریشم در دریا می خوابد

خورشید از باغ خاور می روید بر دریا می تابد


موجی در موجی می بندد

بر افسون شب می خندد

با آبی ها می پیوندد


فردا رود طغیان شورافکن در دریا می خـوابد

خورشید از شرق سوزان می روید بر دریا می تابد


موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوندد


سرود » رود » را در اینجا بشنوید:

http://www.hotshare.net/fr/audio/21627-7508275973.html



با ترس يا با ريش گرو گذاشتن

دموكراسي دس نمياد

نه امروز نه امسال

نه هيچ وختِ خدا.

منم مث هر باباي ديگه

حق دارم

كه وايسم

رو دو تا پاهام و

صاحاب يه تيكه زمين باشم.

ديگه ذله شده‌م از شنيدن اين حرف

كه: «ـ هر چيزي بايد جريانشو طي كنه

فردام روز خداس!»

من نمي‌دونم بعد از مرگ

آزادي به چه دردم مي‌خوره،

من نمي‌تونم شيكمِ امروزمو

با نونِ فردا پر كنم.

آزادي

بذر پر بركتيه

كه احتياج

كاشته‌تش.

خب منم اينجا زند‌گي مي‌كنم نه

منم محتاج آزاديم

عينهو مث شما.

«بالاترین» را که هک کردند یاد قصه پیر مردی در صف نان افتادم. پیرمرد در صف نان ایستاده بود، دلگرفته و خسته، صدای رادیو را شنید که آخوندی درباره قرآن و » نون والقلم» آن میگفت، پیرمرد بلند گفت «آره اینها نونش را چسبیده اند و قلمش را فلان میکنند!» که مردها زدند زیر خنده و زنها سرخ شدند و رو برگرداندند.

و نیز یاد قصه دوات و قلم و فکر و اندیشه افتادم که همیشه تاریخ ایران توسط حاکمان، شاه یا شیخ، شکسته شده اند و صاحبان آنها سلاخی شده اند.

مثال هزارهاست. یکی از این هزارها قصه انوشیروان » عادل» است که بقول شاعر و اندیشمند آزاده مان احمد شاملو در سخنرانی برکلی: » اين‌ حرام‌زادهٔ آدم‌خوار با روحانيان‌ مواضعه‌ کرده‌ که‌ اگر او را به ‌جاى‌ برادرانش‌ به‌ سلطنت‌ رسانند ريشه‌ى‌ مزدکيان‌ را براندازد». او، به نوشته خواجه نظام الملک طوسی در » سیاست نامه» تنها در یک روز و در یک حرکت 12000 نفر پیروان مزدک ( دگر اندیشان زمانه ) را دستور داد سلاخی کنند و سر از بدنشان جدا کنند

اما او با اهل قلم و دیگر اندیشان و با مسامحه بگوئیم با » بالاترینی » های زمانه حود چه کرد:

گویند روزی انوشیروان از کاتبان و دانشمندان وعالمان و آگاهان دربار خواست تا در مجلسی جمع شوند. هنگامی که همگی حضور پیدا کردند گفت: از شما می خواهم تا معایب دولت ما را بگویید. بگویید به نظرتان وضعیت حکومت ما چگونه است و آیا در این کشور حق کشی ای صورت می گیرد یا نه. هیچ کدام از حاضران جرات نکردند چیزی بگویند. همه از ترس عقوبت کار سکوت کردند. تا اینکه یکی از کاتبان بلند شد و شروع کرد به برشمردن ظلم هایی که بر کشور از سوی انوشیروان و هیئت حاکمه می رفت. گفت برای چه این همه فاصله طبقاتی؟. شما به عیاشی مشغولید و کشور در آتش فقر می سوزد. چرا این همه ظلم…. سخنان او که تمام شد انوشیروان دستور داد آنقدر با شیشه ی مرکب بر سرش زدند تا جان به جان آفرین تسلیم کرد که دیگر جرات نکند در پیشگاه اعلیحضرت حرف حق بزند!

حالا هم حکومت روحانیون دوات هک را برداشته بر سر» بالاترین» و» بالاترینی» ها میزند تا دیگر جرئت نکنند در پیشگاه حکومت ولایت فقیه حرف حق بزنند!.

اما، زمانه عوض شده است!

16 بهمن 1387


در فقه شیعه قاعده ای موسوم به «اکل میته» وجود دارد که بر اساس آن مؤمن در صورت دچار شدن به » اضطرار» میتواند عمل » حرام شرعی» را مرتکب شده و نه تنها مستوجب مجازات های آن دنیائی و یا این دنیائی عمل خود نباشد، بلکه عمل انجام شده «حلال» هم به حساب آید.

برای مثال؛ مردار خواری عملی شرعأ » حرام» است اما اگر به غذا دسترسی نباشد مؤمن برای رفع گرسنگی خود میتواند » اکل میته» کرده و گوشت جسد حیوان و حتی انسان مرده ای را بخورد.

لازم به یاد آوری است زمانی که در فقه شیعه از » اضطرار» در قاعده » اکل میته» بحث میشود، نباید تصور کرد که شمول این قاعده و «حلال» شدن یک «حرام» تنها در مورد شرایط اضطراری فقدان مواد غذائی است. بلکه فقه بر اساس قاعده » اکل میته » اجازه میدهد مؤمن در حالت اضطرار دروغ هم گفته و نه مجازات شود و نه عمل او عنوان دروغگوئی داشته باشد.

مستند فقهی این دروغ گوئی باصطلاح شرعی را فقها گفته ای از پیامبر اسلام  میدانند که در پاسخ ام کلثوم مى گويد: «ولم اءسمع يرخص فى شى ء مما يقول الناس ‍ كذبا الا فى ثلاث : الحرب و الاصلاح بين الناس و حديث الرجل امراءته و حديث المراءه زوجها» به این معنی: » نشنيده ام كه در آن چه مردم دروغ مى گويند، جز سه مورد جايز باشد: جنگ ، اصلاح ميان مردم و گفت و گوى مرد با زن خود و گفت و گوى زن با شوهر خويش» .( نقل از : یحيى بن شرف النووى ، شرح صحيح مسلم ، ج 10، ص 6633 و علامه مجلسى ، بحارالانوار، ج 72، ص ‍ 243.). به عبارت دیگر؛ اگر این حدیث فقه شیعه درست باشد، در سه مورد؛ اول: «جنگ»، دوم: «برای اصلاح میان مردم» و سوم: «به همسر خود» میتوان دروغ گفت بدون آنکه عمل حرام بوده و ممنوع شرعی محسوب شده باشد.

اما همین اصطلاح » اکل میته» میان مردم به نحو ساده تری به حکمت تبدیل شده که بزرگ مرد علی اکبر دهخدا در جلد دوم مجموعه » امثال و حکم » آنرا تحت عنوان » حلالش میکنم می خورم» به این صورت نقل کرده است:


» گویند شغالی خروس آخوندی را خفه کرده میبرد و آخوند در پی او میشتافت. رفیقش گفت :» بیهوده چه میدوی، خروس اینک میته و خوردن آن نارواست». آخوند گفت: » تو ندانی من خود شغال را نیز حلال کرده بخورم». شغال از پیش و شیخ بدنبال از آبادی دور شدند و نیمه شب شغال از رفتار [ رفتن ] باز ماند، شیخ او را با خروس بگرفت. البته گرسنگی بر او غالب و قریه دور و حفظ نفس واجب می نمود. آتشی بر افروخت و خروس را از راه اکل میته خورده و بجای بخفت . فردا نیز روز را به گرسنگی بسر برد و ضرورت اباحه محظور کرده شغال را نیز از باب حلیت اکل محرم کباب کرده به خروس ملحق ساخت!»

چه چه چهی خوش، از آن دور دست… می شنوی؟

به رغم آن همه کشته، به رغم آن همه مرگ

هنوز قمری خواناست در حوالی ما

«منصور اوجی»

اندیشناک ایستاده ام در سلول خویش

زندانی منم یا زندانبان آنسوی دیوار؟

میان ما تنها دیواری است

در این دیوار روزنه ای است

که او از آن تاریکی را میبیند

و من روشنائی را

» احمد مطر»

صمد بهرنگی مینویسد:

«مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید، اما من میتوانم زندگی کنم و نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم ـ که میشوم ـ مهم نیست. مهم این است که که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.»

رادیو فردا امروز چنین گزارش داد:

«خبرگزاری جمهوری اسلامی از بيماري محمود احمدی نژاد خبر داد

26 اکتبر 2008

به گزارش خبرگزاري جمهوري اسلامي (ايرنا) محمود احمدی‌نژاد، رییس جمهوری اسلامی ایران، به دلیل آنچه «فشار کاری» خوانده شده، بیمار شده است.

خبرگزاری ایرنا از قول محمد اسماعیل کوثری، نماینده مجلس شورای اسلامی و از نزدیکان آقای احمدی‌نژاد گزارش داد که رییس جمهوری ایران به دلیل فشارهای کاری دچار بیماری شده است.

آقای کوثری افزود که حال رییس جمهوری رفته رفته بهبود خواهد یافت و مسئولیت خویش را ادامه خواهد داد. وی درباره وضعيت رییس جمهوری اسلامی توضيح بیشتری ارايه نکرد.

گفته می‌شود که رییس جمهوری اسلامی ایران، در شبانه روز، ۲۰ ساعت کار می‌کند و چند روزی است که در انظار عمومي، ظاهر نشده است.»

از خواندن این خبر یاد حکایتی از کتاب گلستان سعدی شیرازی شاعر گرانقدرمان افتادم که بی هیچ توضیح و تفسیری نقل میکنم، باندازه کافی گویاست:

باب اول گلستان » در سیرت پادشاهان»

«یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید از عبادت‌ها کدام فاضل تر است؟  گفت تو را خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.

ظالـمی را خفـتـه دیــدم نــیم روز

گفتم این فتنه است خوابش برده به

وآنکه خوابش بهتر از بیداری است

آن چنــان بد زندگانــی مـرده بــه