تا صبح شب یلدا

11/04/2011

چند این شب و خاموشی؟  وقت است  كه  برخیزم

وین آتش  خندان  را  با  صبح  برانگیزم

گر سوختنم  باید،  افروختنم  باید

ای عشق بزن  در من،  كز شعله  نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم،  در خون  دلم  دارم

تا خود به كجا آخر، با خاك  در آمیزم

چون كوه نشستم من،  با تاب  و تب  پنهان

صد زلزله  برخیزد، آنگاه  كه  برخیزم

برخیزم  و بگشایم ، بند از دل  پرآتش

وین سیل گدازان  را ، از سینه  فرو ریزم

چون گریه  گلو گیرد ، از ابر  فرو  بارم

چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحر خیزان  دلواپس  خورشیدند

زندان شب  یلدا ،  بگشایم   و  بگریزم

«سایه»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: