این که با خود می کشم هر سو، نپنداری تن است
گورِ گردان است و در او آرزوهای من است!
آتش ِ سردم که دارم جلوه ها در تیرگی
چون غزالان در سیاهی دیدگانم روشن است
من نه باغم، غنچه های ناز من تک دانه نیست
پهنْ دشتم، لاله های داغ من صد خرمن است
این که چون گل می درم از درد و افشان می کنم
پیش اهل دل تن و پیش شما پیراهن است
آسمان را من جگرخون کردم از اندوه خویش
در جگر گاه ِ افق، خورشید، سوزن سوزن است
این که می جوشد میان ِ هر رگم دردی است داغ
دورگاه دردِ جوشان است و پنداری تن است!
سینه ام آتش گرفت و شد نگاهم شعله بار
خانه میسوزد، نمایان شعله ها از روزن است
آه، سیمین! گوهری گمگشته در خکسترم
من بمانم، او فرو ریزد، زمان پرویزن است.

سیمین بهبهانی

چند این شب و خاموشی؟  وقت است  كه  برخیزم

وین آتش  خندان  را  با  صبح  برانگیزم

گر سوختنم  باید،  افروختنم  باید

ای عشق بزن  در من،  كز شعله  نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم،  در خون  دلم  دارم

تا خود به كجا آخر، با خاك  در آمیزم

چون كوه نشستم من،  با تاب  و تب  پنهان

صد زلزله  برخیزد، آنگاه  كه  برخیزم

برخیزم  و بگشایم ، بند از دل  پرآتش

وین سیل گدازان  را ، از سینه  فرو ریزم

چون گریه  گلو گیرد ، از ابر  فرو  بارم

چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحر خیزان  دلواپس  خورشیدند

زندان شب  یلدا ،  بگشایم   و  بگریزم

«سایه»