«شيخ و گربه» از: «بيگدلی قمی»

12/08/2009

گربه ای را شيخــــــی ميزد ميان مدرســـــــــــه

با نوک نعلين خود، زآنسان که دل می شد کباب


عارفــــــــــــی گفتا بدو، کای پيشوای اهل حــــق

گـــــربه را چبوَد گنه، کاينسان زنيد ش بيحساب


گفت ازمخــــــــرج مَعو را خود نمی گويد درست

هـــــم نداند، هـــــم ندارد هيچ قصد اکتســــــــا ب


من زنايـــش را فــــــــــــرا ز بام صد ره د يده ام

چون زنا کاراست، بی شک نيز می نوشد شراب


هم بود از شاربش پيدا که صوفـــی مشرب است

کفر صوفـــــــــــی نيز روشن تر بود از آ فتا ب


لاجــــــــرم بر فتوی اين بنده، مهدورالدم است

قتل او واجب بود بـــر مؤمنين از شيخ وشا ب

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: