غلامحسین نوذری وزیر نفت دولت نهم جمهوری اسلامی دیروز در پاسخ به ماهها سئوال و ابهام و شایعه در مورد واردات بدون مجوز قانونی بنزین به کشور گفت واردات بنزین به کشور نه تنها امسال بلکه در تمامی سالهای 1372 به بعد بدون هرگونه مجوز قانونی انجام شده است. به این ترتیب، او میگوید در تمامی این سالها آقایان به تشخیص خودشان و بدون بودجه بندی و کوچکترین مجوزی، هر زمان خواسته اند، درست مثل اینکه کشور یک دکان بقالی است، کشوی دخل را کشیده اند و نگاهی به داخل دخل ( یا همان خزانه کشور ) انداخته اند و با توجه به پولی که در آن بوده بنزین را از تنی 450 دلار تا 1400 دلار خریداری و وارد کرده اند تا مردم در صفهای طولانی بنزین نایستند!!

اینکه با وجود فقدان هر گونه مجوز(و در نتیجه فقدان کمترین کنترل ) وتفاوت تا سه برابر قیمت بنزین وارداتی، چه بخوربخوری در ظرف این همه سال درتجارت واردات دهها میلیارد بنزین به کشور وجود داشته، احتیاج به قدرت تصور بالائی ندارد.

اما من در خواندن این خبر یاد داستانی افتادم که سالها پیش از دوستی شنیده بودم. داستان را اگر حوصله دارید بخوانید و ببینید که چه شباهت زیادی میان این وزیر اصولگرا و مرد جاهل داستانی که برایتان تعریف میکنم وجود دارد.

داستان به این قرار است:

میگویند در دوران رضاشاه پاسبانها قدرت زیاد و نامحدودی داشته اند و بطور خلاصه در محله یا چهارراهی که مسئول آن بوده اند نسق همه را میگرفته اند. معروف است که در این دوره در تبریز پاسبانی بوده که در همه آنچه که گفته شد سرآمد بقیه پاسبانها بوده و با هیکل بزرگ و قیافه ترسناکی که داشته ، کمتر کسی جرأت داشته در اطراف او بچرخد.

این پاسبان رضاشاهی تنها یک نقطه ضعف داشته و مردم هم از نقطه ضعف او خبر داشته اند. او از » گوجه» و حتی از شتیدن لغت آن بسیار متنفر بوده و چند نفری را که به قصد یا یه سهو در مقابل او لغت » گوجه » را به زبان آورده بودند در همان سر چهارراه به شدت ادب کرده بود.

به این ترتیب بزبان آوردن لغت «گوجه» در مقابل سرکار پاسبان همیشه شنیدن فحش های بسیار رکیک و کتک بسیار بدنبال داشته و تنها گاه پسر بچه های شیطان تبریزی در فاصله دوری آنطرف چهارراه فریاد » گوجه… گوجه» سر داده و به سرعت فرار میکردند. با اینکار سرکار پاسبان قلدر تا بناگوش مثل لبو سرخ میشد و به همه فحش میداده و ساعتی نگذشته خطائی را به بینوائی که از سر چهارراه میگذشته نسبت میداده و کتک جانانه ای هم به او میزده است.

در تمامی سالهای حضور این پاسبان بر سر این چهار راه تنها یک نفر توانسته در روی او بایستد و کلمه » گوجه» را در مقابل او بزبان بیاورد و پاسبان هم نتوانسته است به او فحشی بدهد یا کتکی بزند و واکنشی داشته باشد. ماجرا این است که مرد باصطلاح جاهلی با دوستانش شرط کلانی میبند که من میروم روبروی پاسبان می ایستم و میگویم » گوجه» و او نه به من فحشی خواهد داد و نه مرا کتک خواهد زد. شرط بسته میشود و مرد میرود جلوی سرکار پاسبان می ایستد و میگوید: سرکار میدانی من مادرم فلان کاره است و فلان شغل را دارد، خواهرم هم فلان کاره است، حتی برادرهایم هم همه شان از بچگی فلان کاره بوده اند و من هم همینطور و همه مان این را از پدرم یاد گرفتیم که… و بعد می گوید» گوجه»!

پاسبان قلدر رضاشاهی در مقابل این مرد مات میشود و نه به او فحشی میتواند بدهد و نه به این زودی از ماتی در می آید تا به او کتکی بزند، چرا که میبیند او رکیک تر از همه فحش هائی که پاسبان میتوانسته به او بدهد قبلأ به خودش داده است و…

حالا میبنید شباهت گفته وزیر نفت دولت نهم را که میگوید ما سالهاست بدون هر گونه مجوز قانونی میرویم سر خزانه و پول بر میداریم و بنزین را به هر قیمتی می خریم… با آن مرد جاهل ؟!…

راستی من و شما به وزیری که خودش میگوید بدون مجوز قانونی کار میکند چه چیزی میتوانیم بگوئیم؟!

دوشنبه 4 آذرماه 1387

دکتر محمد مصدق بی شک یکی از تحصیل کرده ترین سیاستمداران بعد از مشروطیت ایران محسوب میشود. او تحصیلات عالی خود را در رشته علوم سیاسی در فرانسه و در رشته حقوق تا گرفتن درجه دکترا از دانشکده حقوق دانشگاه نوشاتل سوئیس ادامه داد. بسیاری از مردم عادی ایران طبیعتأ اطلاع ندارند که او در کنار کار سیاسی اش یکی از قانون نویسان بزرگ ایران بود و بسیاری از قوانین حقوقی ایران در همان دوران نخست وزیری به همت و تحت نظارت او نوشته شده اند. به بیان دیگر، مصدق گذشته از یک سیاستمدار ملی و محبوب، یک استاد بزرگ حقوق کشورمان هم محسوب میشد.

مصدق گذشته از فرد پر معلومات، در مقام یک سیاستمدار هم فرد بسیار پرجنب و جوشی بود. متولد سال 1261 خورشیدی، قبل از 20 سالگی اولین مقام سیاسی اش را بدست آورد و مستوفی یا رئیس اداره دارائی وقت خراسان شد. او تا سال 1332 که  دولت او بواسطه کودتای 28 مرداد ساقط شد، مقام های مختلفی چون معاون وزارت مالیه، والی یا استاندار فارس، وزیر مالیه وسپس وزیر امور خارجه در دوران رضا شاه را به عهده داشت. در دوره محمدرضا شاه هم کار نمایندگی بسیار فعال مجلس شورای ملی و نخست وزیری از مناصب مهم او بود. مصدق در دوران دوشاه پهلوی چندی هم به زندان افتاد و زمانی هم متواری بود.

این بزرگمرد با چنین گذشته پر بار و نیز پرجنب و جوشی، از سال 1332 تا اسفند سال 1345 خورشیدی، یعنی سالی که وفات یافت، به یکباره از تماس با مردمی که به او عشق میورزیدند و او هم آنها را بسیار دوست داشت به نحو بسیار رادیکالی محروم شد و ناچار در ملک دورافتاده ای در احمدآباد رنج بسیار گرانبار تنهائی را تا پایان عمرش بدوش کشید.

دکتر غلامحسین مصدق در کتاب خاطرات خود به رنج تنهائی پدرش اینگونه اشاره میکند:

» پدرم در دوران اقامت اجباری در احمدآباد خسته شده بود و بیش از هرچیز از تنهائی شکایت داشت، و این تنهائی او را رنج میداد و گاه به فریاد و فغان وامیداشت. او حتی یک مصاحب برای حرف زدن نداشت، عصرهای روزهای تعطیل که قصد بازگشت به تهران را داشتیم نشانه غم و اندوه را در چشمانش می خواندیم. پدرم آشپزی داشت بنام نبات علی که برای او و ماموران ساواک غذا می پخت. خانمی هم بنام لقا کارهای خانه را انجام میداد. پدرم جز لقا و نبات علی هم صحبت نداشت، نمی دانست از چه مقوله و موضوعی در آن دنیای تنهائی با آنها گپ بزند. یکبار چگونگی گفتگویش با لقا را برای ما نقل کرد و گفت : « روزی خواستم او را به حرف بکشانم، پرسیدم : لقا هوا چطور است؟ جواب داد بنده چه عرض کنم، خودتان بهتر میدانید!»

دوشنبه 27 آبانماه 1387

» آيت الله العظمی حاج آقا سيدحسين بروجردی» که در سال 1340 خورشیدی در 90 سالگی فوت کرد، بلاشک بزرگترین آیت الله شیعه 100 سال اخیر ایران محسوب میشود. او از زمانی که آیت الله العظمی شد ( سال 1325 خورشیدی ) تا سال فوتش هیچ رقیبی نداشت. تنها پس از مرگ او بود که چندین آیت الله العظمی، مانند گلپایگانی، نجفی مرعشی، خوئی، شریعتمداری، اراکی و بعدأ خمینی مراجع متعدد تقلید مذهب شیعه شده و تمرکز در مرجعیت تقلید شیعیان ( معتقد به تقلید) را از میان برداشتند.

گذشته از قدرت مذهبی، آیت الله بروجردی در حوزه سیاست هم صاحب نفوذ بود. او در کار سیاسی اش هیچگاه تلاش نکرد از نقش حاشیه ای خود دست برداشته و به متن بیاید اما با وجود آن نفوذ کلام زیادی داشت. شناخته شده ترین مثال این است که در طول حیات او  دومین شاه پهلوی بخود اجازه اعلام و اجرای » اصلاحات ارضی» را نداد.

از سوی دیگر، بروجردی همین نقش بازدارنده و کنترل کننده را در میان روحانیون هم برای خود قائل بود و اجازه نمی داد که روحانیون ( حتی تندرو ترینشان ) بطور مستیقیم در امور سیاسی کشور اظهارنظر علنی و عمومی کنند. نمونه آن همین حاج آقا روح الله خمینی بود که تا بروجردی زنده بود هیچگونه کار سیاسی علنی انجام نداد. با مرگ بروچردی در 10 فروردین سال 1340، شاه در اردیبهشت همان سال رفرم های خود تحت عنوان » انقلاب سفید » را که مواد اصلی آن اجرای «اصلاحات ارضی» و شناخت حق رأی برای زنان در » انتخابات انجمنی های ولایتی» بود، اعلام کرد. در مخالفت با این رفرم ها حاج آقا روح الله خمینی هم که دیگر آیت الله بروجردی را بالای سر خود نداشت به مخالفت علنی با شاه پرداخت. همین مخالفت خمینی با شاه و رفرم های او نهایتأ به شورش خرداد 1342 و تبعید او به ترکیه وعراق منجر شد. ناگفته نماند که » آیت الله العظمی » شدن حاج آقا روح الله هم مرهون همین مخالفتش با شاه و سیاست سرکوب شاه بود چرا که روحانیون قم در پروای آنکه حکومت شاه خمینی را اعدام کند او را با عجله آیت الله العظمی کردند و دایره حفاظتی بدور او کشیدند.

اما نکته ای که در کار سیاسی حاشیه ای آیت الله بروجردی، و بلکه کار سیاسی روحانیون شیعه در ایران از زمان سلسله صفویه، وجود دارد، سمت و سوی این جهت گیری های سیاسی است. در این نوشته مجال آوردن مثال های متعدد وجود ندارد ولی در کار های سیاسی این آیت الله بزرگ شیعه اگر اندکی تأمل کنیم میبینم که با وجود حاشیه نشینی سیاسی، او در تضاد میان شاه ( دیکتاتوری) و مصدق ( مردم )همواره از شاه و دیکتاتوری حمایت کرد.

اینکه چرا بروجردی در وقایع سیاسی دوران حکومت ملی مصدق هیچگاه از او حمایت نکرد، عده ای این ناهمراهی بروجردی را در رقابت های درونی روحانیون و عدم تائیدی که او نسبت به آیت الله کاشانی داشت می بینند. اما وقایع بعدی نشان داد که مخالفت بروجردی با مصدق علت های عمیق تری دارد.

یک نمونه از این تفاوت های عمده را باید در کشاکش پشت پرده آیت الله بروجردی با دکتر مصدق در زمینه شناخت حق رأی زنان جستحو کرد. مصدق کوشش زیادی داشت که با اصلاح قانون انتخابات حق رأی زنان ایرانی را در انتخابات برسمیت بشناسد اما مخالفت شدید آیت الله بروجردی در قم و آیت الله بهبهانی در تهران مانع او در انجام این مقصود بود. نهایتأ مصدق از طریق برداشتن لغت » رجال » از قانون انتخابات انجمن های شهر توانست همین مقصود را تا حدودی محقق کند. آیت الله بروجردی هیچگاه مصدق را بدین واسطه نبخشید.

بدنبال کودتای آمریکائی ـ انگلیسی 28 مرداد 1332 که بدست عده ای چاقوکش حرفه ای و فاحشه های تهران انجام شد آیت الله بروجردی نزدیکی حوزه علمیه تحت ریاستش با شاه دیکتاتور را به صراحت بیشتری نشان داد. در آن تاریخ آیت الله بروجردی بالا ترین مرجع تقلید زمان در تلگرافی به شاه که به رم در ایتالیا فرار کرده بود چنین مینویسد: «بیایید که تشیع و اسلام به شما احتیاج دارد.شما پادشاه شیعه هستید». ناگفته نماند که شاه هم برای بازگشت به ایران که با عجله و مفتضحانه از آن فرار کرده بود بیصبرانه منتظر تلگراف آیت الله بروجردی بود. پس ازبازگشت شاه به ایران باز هم آیت الله بروجردی به او تلگرافی فرستاد و ورود او به ایران راخیر مقدم گفت.

آیت الله بروجردی چندی بعد ازاین وجود شاه را با حفظ تشیع گره زد و بدنبال مرگ علیرضا پهلوی برادر شاه که هواپیمایش بعد از ۲۸ مرداد در شمال ایران سقوط کرد، به شاه نوشت:»چون شما متعلق به شیعه هستید , برای حفظ تشیع در مسافرت از سوار شدن بر هواپیما خودداری کنید.مبادا جانتان به خطر بیافتد». خوانندگان این سطور برای اطلاع بیشر از این وقایع میتوانند به کتاب » مصدق و تاریخ» نوشته آقای بهرام افراسیابی و » تحلیلی بر نهضت ملی» نوشته آقای طاهر احمدزاده مراجعه کنند.

اما بعد از موفقیت کودتای 28 مرداد، مسئله سرنوشت دکتر محمد مصدق مطرح بود و شایعه احتمال اعدام او در همه جا شنیده میشد. آیت الله کاشانی در همین ارتباط در مصاحبه با یک روزنامه لبنانی گفته بود: » طبق شرع شریف اسلامی مجازات کسی که در فرماندهی و نمایندگی کشورش در جهاد خیانت کند مرگ است».

در همین واهمه اعدام مصدق عده ای به این امید بستند که نفوذ و قدرت سیاسی آیت الله بروجردی بلکه بتواند مانع بروز این عمل ننگین بشود.

دکتر غلامحسین مصدق فرزند دکتر محمد مصدق در کتاب خاطرات خود در این رابطه مینویسد : » هنگامی که پدرم زندان بود روزی مرحوم حاج سید رضا فیروزآبادی، که در خیرخواهی و نیکوکاری شهرت داشت، به مطب آمد و گفت:« آمده ام با شما مشورت کنم. چه کنم که به دکتر مصدق صدمه نزنند و او را از بین نبرند؟» گفتم «ما هم نگرانی داریم ولی چه میتوانیم بکنیم؟» گفت: «خودم به هرکجا که امید برود متوسل میشوم تا خدا چه خواهد». یک هفته بعد دوباره به مطب آمد و گفت: « رفته بودم دیدن آیت الله بروجردی درخواست کردم نامه ای به شاه بنویسد و خاطرنشان سازد که مصدق به این مملکت خدمت کرده است ونفوذ انگلیسی ها را از کشور قطع نموده، شایسته نیست که چنین رفتاری با او بشود. روزگار بالا پائین دارد تاریخ همه ی این وقایع را ثبت میکند». آیت الله در پاسخ گفته بودند: « حرفهای شما را قبول دارم، اما مصدق به روی انگیسی ها پنجول زده، شفاعت او دشوار است ». آقای فیروزآبادی گریه کنان این مطلب را نقل کرد و از اینکه نتوانسته بود کاری کند انجام بدهد خیلی ناراحت بود.»

جمعه 26 آبانماه 1387


سید حسن مدرس معروف ترین روحانی سیاسی ایران در دوران پایانی دوره قاجاریه و دوران اولین شاه پهلوی بود. کشاکش های سیاسی او با رضاخان، در مقام وزیر جنگ در کابینه سیدضیاءالدین طباطبائی، و یا در مقام نخست وزیر، و نیز با رضاشاه بعدی، در تاریخ سیاسی 100 ساله اخیر ایران بارها ثبت شده است.

در این مجال کوتاه امکان ارزیابی نقاط قوت یا ضعف حیات سیاسی مدرس وحود ندارد اما به این نکته کوتاه اشاره میتوان کرد که هیچ مورخ یا دست به قلمی او را به مال اندوزی و سوء استفاده مالی از قدرت متهم نکرده است.

در شرح هائی مکرری که بر زندگی مدرس در دروان 30 ساله جمهوری اسلامی نوشته شده، کشاکش ها و برخورد های او با رضا شاه و نیز دستور بعدی او برای قتل سیدحسن مدرس به تفضیل ذکر شده و حتی کوشش خاصی در کار بوده تا به فعالیتهای سیاسی مدرس رنگ مذهبی فرا تر از واقعیت هم داده شود.

در این میان آنچه که ، » تاریخ نویسان » جمهوری اسلامی مورد اشاره قرار نداده، و بلکه از کوچکترین اشاره ای به آن اجتناب هم میکنند، اظهار نظر صریح مدرس در مخالفت با تشکیل حکومت روحانیون شیعه است.

در این سالهای حمهوری اسلامی من تنها یکبار به متن نوشته شده این مخالفت برخورد کرده ام که آنرا در اینجا برای شما می آورم. راوی این گفته » آیت الله پسندیده» برادر بزرگ آیت الله خمینی است.

آیت الله پسندیده که خود از نزدیکان مدرس بود در مصاحبه با نشریه » کیهان فرهنگی، سال چهارم» چنین میگوید:

» میرزا حسن رشدیه به مدرس گفت: موافقت فرمائید تا سردار سپه رئیس جمهور شود و جنابعالی رئیس الوزرا و هشت نفر از علما را برای وزارت خود انتخاب کنید و به این کشمکش و خونریزی خاتمه دهید. او در پاسخ و با حرکت دست و لهجه اصفهانی گفت : اگر هشت تا مثل خودم سراغ داشتم که دنبال صناری [ پول ] نباشند قبول میکردم ولی میترسم اگر این پیشنهاد را بپذیرم و از علما دولتی تشکیل دهم آنها فریفته مقام و منصب و حب دنیا شوند و موجب دلسردی مردم از روحانیون بشود و مردم از تقلید ماها دست بردارند.

باید گفت که سید حسن مدرس مرد هوشیاری بود!

سه شنبه 14 آبانماه 1387