برکناری » موشه کاتساو» از شغل تشریفاتی ریاست جمهوری اسرائیل در سال گذشته در کشور ما انعکاس نسبتأ زیادی پیدا کرد.

ما ایرانی ها او را میشناختیم چرا که او که زاده ی ایران بود و در سال 1945 میلادی در یزد خودمان بدنیا آمده بود. او در ایران نام «موسی قصاب » را داشت و این نام با مهاجرت خانواده اش به اسرائیل به » موشه کاتساو » تبدیل شد.

او در میان ایرانیان یهودی که به اسرائیل مهاجرت کردند بلندمرتبه ترین مقام دولتی را به خود اختصاص داد و از سال 2000 تا سال 2007 میلادی در کشورتازه اش مقام ریاست جمهوری را داشت. در همین دوره ریاست جمهوری طشت رسوائی های جنسی او از بام ساختار حکومت آرمانگرای اسرائیل به زمین افتاد و دستگاه مستقل قضائی کشورش دلایل محکمی را در رابطه با تجاوزهای جنسی او به کارمندان زن زیر دستش انتشار داد.

ظاهرأ، این بهره بری های اجباری جنسی او از کارمندان زن زیر دستش، در دوره ای که او وزیر کار دولت های قبلی اسرائیل بود آغاز شده و تا دوره ریاست جمهوریش هم ادامه یافته بود.

خواندن ماجرای رسوائی های جنسی بلند مرتبه ترین مقام اسرائیلی مرا بیاد ماجرای دیگر انداخت که سالها پیش از زندگی » گلدامایر » تنها زن نخست وزیر اسرائیل خوانده بودم.

برای یادآوری بگویم که » گدامایر» از ماه مارس 1969 تا ژوئن سال 1974 نخست وزیر اسرائیل بود . او به عنوان یکی از پایه گزاران اسرائیل زندگی بسیار پرماجرائی داشت و در دنیای سیاست سالهای آغازین دهه هفتاد میلادی یکی از چهره های پرسروصدا و شناخته شده جهان محسوب میشد.

کار و مقصود من در اینجا نقد زندگی و سیاست های » گلدامایر » و دولت او نیست وتنها حکایتی را که سالها پیش در مورد او خوانده بودم برایتان مینویسم. این حکایت، در فرض صحت ، در کنار ماجراهای موشه کاتساو خواندنی است:

گلدامایر که یکی از شناخته شده ترین بنیانگزاران کشور اسرائیل بود پیش از تاسیس رسمی کشوراسرائیل در سال 1948 میلادی برای تاسیس دولتی آرمانگرا و ایدئولوژیک به ارض موعود مهاجرت کرده بود. او در رویاها و آرزوهایش یهودیان معتقدی را میدید که از سراسر جهان برای تحقق آرمان های چندین هزار ساله کیش و آئین خود به کشور تازه تاسیس اسرائیل می آیند تا در دنیای پر آشوب بعد از جنگ دوم جهانی دولتی آرمانی را پدید می آورند. اما آرمانها با واقعیت ها فاصله داشتند . میگویند » گلدامایر» در کشور تشکیل شده در سرزمین موعود دچار بیخوابی های مکرر شبانه میشده و همواره از خود و نزدیکانش میپرسید چطور ممکن است یهودیانی که برای تشکیل کشور آرمانی از اقصی نقاط جهان به اسرائیل می آیند و رنج زندگی در این منطقه پر خطر و پر جنگ را به جان میخرند، ولی، از همدیگر دزدی میکنند؟ و یا، میان آنها فحشا و فاحشه وجود دارد؟ و ….

«گلدامایر» در سال 1978 در گذشت و » موشه کاتساو» رئیس جمهوری که 13 سال بعد از او بلندترین مقام کشور آرمانی اسرائیل بود به علت تجاوز جنسی به کارمندان تحت فرمانش ناچار به کناره گیری شد!

Advertisements

رادیو فردا امروز چنین گزارش داد:

«خبرگزاری جمهوری اسلامی از بيماري محمود احمدی نژاد خبر داد

26 اکتبر 2008

به گزارش خبرگزاري جمهوري اسلامي (ايرنا) محمود احمدی‌نژاد، رییس جمهوری اسلامی ایران، به دلیل آنچه «فشار کاری» خوانده شده، بیمار شده است.

خبرگزاری ایرنا از قول محمد اسماعیل کوثری، نماینده مجلس شورای اسلامی و از نزدیکان آقای احمدی‌نژاد گزارش داد که رییس جمهوری ایران به دلیل فشارهای کاری دچار بیماری شده است.

آقای کوثری افزود که حال رییس جمهوری رفته رفته بهبود خواهد یافت و مسئولیت خویش را ادامه خواهد داد. وی درباره وضعيت رییس جمهوری اسلامی توضيح بیشتری ارايه نکرد.

گفته می‌شود که رییس جمهوری اسلامی ایران، در شبانه روز، ۲۰ ساعت کار می‌کند و چند روزی است که در انظار عمومي، ظاهر نشده است.»

از خواندن این خبر یاد حکایتی از کتاب گلستان سعدی شیرازی شاعر گرانقدرمان افتادم که بی هیچ توضیح و تفسیری نقل میکنم، باندازه کافی گویاست:

باب اول گلستان » در سیرت پادشاهان»

«یکی از ملوک بی انصاف پارسایی را پرسید از عبادت‌ها کدام فاضل تر است؟  گفت تو را خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.

ظالـمی را خفـتـه دیــدم نــیم روز

گفتم این فتنه است خوابش برده به

وآنکه خوابش بهتر از بیداری است

آن چنــان بد زندگانــی مـرده بــه

ناصر خسرو قبادیانی شاعر و اندیشمند بزرگ ایرانی حدود 1000 سال پیش از زمانه ما در بلخ ( درافعانستان امروز ) در سال 382 هجری شمسی پا به جهان گذاشت تا حیاتی پر ماجرا ،پر مشقت و در عین حال پر باری داشته باشد .

او در جستجوی حقیقت با پیروان ادیان زمانه، اعم از مسلمانان، یهودیان، مسیحیان، زرتشتیان و مانویان به بحث و گفتگو نشست و بدنبال آن از زادگاه خود بیرون آمد و سیر و سلوکی 7 ساله را که » سفرنامه ناصر خسرو قبادیانی » ثمره آن است، آغاز کرد.

در نهایت به بلخ، زادگاهش بازگشت و پیرو مذهب اسماعیلیه شد وبه همین واسطه رنج و تعب بسیار دید. ملّاها و فقهای زمانه عوام را علیه او تحریک نموده، خانه او را به‌نام «قرمطی»، «غالی» و «رافضی» ( به زبان زمانه ما بخوانید: » ضد انقلاب»، » ضد ولایت فقیه» یا » جاسوس و عامل بیگانه» یا …) به آتش کشیدند و قصد کشتن او را کردند.

او بناچار از خانه و وطنش فرار کرد. چندی در نیشابور و مازندران به صورت مخفیانه سر کرد و دوران پایانی عمر خود را در سرزمین » بدخشان » ( بین افغانستان و گرجستان امروز ) که امیر ان از پیروان » اسماعیلیه » بود گذراند.

او همچنان که خودش زیبا میگوید چندی » از جور شاه » بدامان «اهل عبا و ردا» پناه برد، وهمچون ما مردم ایران هزار سال بعد، تجربه کرد که با این کار » کز بیم مار در دهن اژدها» رفته است!

تجربه مشترک ناصر خسرو و ما مردم ایران در 1000 سال بعد از او این چنین است:

از جور شاه و میر چو نومید شد دلـم

زی1اهل طیلسان2 و عبا و ردا شدم

گفتـم  که راه دین بنمـائید مــر مــــرا

زیرا که ز اهل دنیا دل پر جفا شدم

گفتند شادباش که رستی ز جور دهر

زان شاد گشت جانم و اندر دعا شدم

دیدم که رشوه بود وریا مال و زهدشان

ای کردگار، باز چرا مبتلا شدم

از شـاه زی فقیـه  چنـان  بود

رفـتنــم کز بیم مار در دهن اژدها شدم!

1ـ زی: به سوی، به طرف

2ـ طیلسان : نوعی از ردا و بالا پوش که بر دوش اندازند. همان عباست .

در ستون » پیدا و پنهان» روزنامه » اعتماد » روز شنبه 27 مهرماه 1387 نوشته بود:

«وزير جهاد کشاورزي از مصرف چاي خارجي در استانداري گيلان انتقاد کرد. محمدرضا اسکندري که همراه احمدي نژاد و ساير وزرا به گيلان سفر کرده بود، گفت؛ در جلسه کارگروه کشاورزي استان در محل استانداري، چاي خارجي به اعضاي جلسه دادند و حتي رئيس جمهور نيز متوجه اين قضيه شد.»

همانطور که میخوانید » رئیس جمهور نیز متوجه این قضیه شد» ولی هیچ اشاره ای به عکس العمل او نشده است.

پیش از آن «خبرگزاری مهر» در خبر مورخ 26 مهرماه 1387 نوشته بود : «با توجه به اختیاری که رئیس جمهوری به استاندار گیلان داده است، وی به عنوان نماینده ویژه دکتر احمدی نژاد در امور رسیدگی به چای انتخاب شده است و می‌تواند در این خصوص تصمیم بگیرد».

آری مقام نماینده ویژه رئیس جمهور وتصمیم گیرنده در مسئله چای در ایران، استاندار گیلان، در جلسه کار گروه کشاورزی استان، با چای خارجی از رئیس جمهور پذیرائی میکند و رئیس جمهور هم تنها » متوجه » میشود.

در همان خبر خبرگزاری مهر آمده بود که 130 هزار تن چای تولید داخلی در انبار ها در حال پوسیدن هستند (مسعود میرکاظمی وزیر بازرگانی : در حال حاضر 130 هزار تن چای موجود در انبارها مربوط به سالهای قبل است که بخشی از آنها دیگر قابل استفاده نیست.). روزنامه «مردمسالاری» 20 مهرماه نوشته بود اتحادیه چایکاران کشور نیاز مصرف داخلی ایران را سالانه 115 هزار تن ارزیابی کرده اند.

از خواندن این دو خبر به یاد عکس العملی که نخست وزیر مردمی و مردم دوست ایران، دکتر مصدق، با همین مسئله واردات چای به ایران داشت افتادم.

امیدوارم دیگران هم این حکایت را خوانده و تفاوت عمیق برخورد میان دو دولت ملی و اسلامی و دو شخصیت ملی و ضدملی با یک مسئله کاملأ مشابه را ببینند و قضاوت کنند.

مصدق در مورد درخواست قدرتمندان برای واردات غیر ضروری چای اینگونه برخورد کرد:

چای لاهیجان و منطق دکتر مصدق:

غلامحسین مصدق ( فرزند دکتر محمد مصدق ) گفت مهدی ارباب وکیل مجلس و بازرگان که از وارد کنندگان چای بود از بابت اینکه دولت نمی گذاشت چای خارجی وارد شود ناراحت بود و با همه تقلایی که کرده بود وزیر اقتصاد وقت اجازه نداده بود چای خارجی وارد کنند. روزی به من مراجعه کرد و گفت وقتی از آقا بگیرید که شرفیاب شوم و توضیحاتی بدهم. مطلب را که به پدرم گفتم پرسید چه کار دارد؟ گفتم مثل اینکه میخواهد در باره واردات چای صحبت کند. پدرم پذیرفت. روزی که معین شده بود ارباب با چند نفر از تجار سرشناس چای به منزل آمدند. پدرم قبلأ به چایخانه خود سپرده بود که چای اعلای لاهیجان که همه ساله از علی امینی لنگرودی میخریدیم در نهایت خوبی دم کنند و تجار مذکور پیش از اینکه آنها را بپذیرد با آن چای پذیرائی شوند. همین کار شده بود و پس از آن تجار به اطاق پدرم رفتند. پرسید چه گرفتاری دارید؟ گفتند دولت اجازه ی ورود چای نمی دهد و مردم علاقه دارند که چای خوب بنوشند. مصدق گفت آیا چای خدمتتان آورده اند؟ گفتند بلی. گفت چایش چطور بود؟ همه تعریف کردند. گفت به مردم هم از همین چای بدهید که چای لاهیجان است. ( نقل از کتاب » دکتر مصدق و مسائل حقوق و سیاست» گردآوری ایرج افشار . انتشارات سخن سال 1382 ص. 300)

برای همین نوع برخورد هاست که مردم دکتر مصدق را دوست دارند. یاد او گرامی باد!

نیکی را چه سود؟

( برتولت برشت )

*

نیکی را چه سود

هنگامی که نیکان، در جا سرکوب میشوند

و هم آنان که دوستدار نیکانند؟

*

آزادی را چه سود

هنگامی که آزادگان، باید میان اسیران زندگی کنند؟

*

خرد را چه سود

هنگامی که جاهل، نانی به چنگ می آورد،

که همگان را به آن نیاز است؟

*

به جای خود نیک بودن، بکوشید

چنان سامانی دهید، که نفس نیکی ممکن شود

یا بهتر بگویم

دیگر به آن نیازی نباشد.

*

به جای آزاد بودن، بکوشید

چنان سامانی بدهید، که همگان آزاد باشند

و به عشق ورزی به آزادی نیز

نیازی نباشد.

*

به جای خود خردمند بودن، بکوشید

چنان سامان دهید، که نابخردی

برای همه و هرکس

سودا شود، بی سود

**********************************

ترجمه: بهروز مشیری

برای بسیاری از مردم ایران آیت الله فضل الله نوری تنها یادآور نام » بزرگراه شیخ فضل الله نوری » است و نه بیشتر.

نشناختن » شیخ فضل الله » و آنچه که او نمایندگی و بلکه پرچمداری آن را به عهده داشت، برای ما مردم ایران نقصانی است تاریخی. میگویند مردمی که تاریخ خود را نمی دانند محکوم به پذیرش تکرار آن هستند و میگویند در تاریخ اشتباهات جدید اختراع نمی شود بلکه اشتباهات گذشته تکرار میشوند.

30 سال پیش که استبداد مذهبی بر ایران چنگ می انداخت و سواربر دوش نارضائی هایی ها و تظاهرات مردم ایران به حکومت رسید اگر ما ایرانیان «شیخ فضل الله » را میشناختیم و میدانستیم که او پدر فکری و معنوی آیت الله خمینی است، هرگز فریفته خمینی و شعار دروغین » آزادی» و «استقلال» و » جمهوری» او نمی شدیم و میفهمیدیم که مقصد او تنها و تنها «حکومت اسلامی» است و بس. اگر تاریخ تحولات 100 ساله اخیر ایران را خوانده بودیم و بخوانیم میبینم که » حکومت اسلامی» چیزی بیش از همان » مشروعه » ای که آیت الله نوری مرجع تقلید 100 سال قبل ایران سنگ آن را به سینه میزد نیست.

به عبارت دیگر، شناخت «شیخ فضل الله» و آنچه که او و هم اندیشان او بر سر انقلاب مشروطیت ایران آوردند، در حقیقت ریشه یابی مشکلات امروز ایران است

بیائید تاریخ بخوانیم تا اشتباهاتمان را بازهم تکرار نکنیم. افکار و آرای شیخ فضل الله نوری در مورد » آزادی بیان»، » آزادی قلم»، » آزادی مطبوعات» و «آزادی ادیان» این چنین است:

» ای برادر عزیز مگر نمیدانی که آزادی قلم و زبان از جهات کثیره منافی با قانون الهی است، مگر نمیدانی فایده آن آنست که بتوانند فرق ملاحده و زنادقه نشر کلمات کفریه خود را در منابر و لوایح بدهند و سب مومنین و تهمت به آنها بزنند و القاء شبهات در قلوب صافیه عوام بیچاره بنمایند… بنای قرآن به آزا د نبودن قلم و لسان است… ای برادر عزیز اگر مقصودشان اجرای قانون الهی بود و فایده مشروطیت حفظ احکام اسلامیه بود چرا خواستند اساس او را بر مساوات قرار دهند که هر یک از این دو اصل موذی خراب نماینده رکن قویم الهی است زیرا که قوام اسلام به عبودیت است نه به آزادی و بنای احکام آن به تفریق و جمع مختلفات است نه به مساوات… ماده دیگری که در این ضلالت نامه [ قانون اساسی ] است آزادی قلم و آزادی مطبوعات است …» ( نقل از کتاب «مکتوبات، اعلامیه ها،… و چند گزارش پیرامون شیخ فضل الله نوری در مشروطیت، گردآورنده : محمد ترکمان موسسات خدمات فرهنگی ج. 1 )

«آنچه مخالف اسلام است قانونیت پیدا نمی‌کند. ای بی شرف، ای بی غیرت ببین صاحب شرع برای تو شرف مقرر فرموده و امتیاز داده تو را، و تو خودت از خودت سلب امتیاز میکنی و می‌‌گویی من باید با مجوس و ارمنی و یهودی برابر و برادر باشم» ( نقل از رساله حرمت مشروطه شیخ فضل الله)

و آیت الله خمینی در یکی از سخنرانی های خود در جمع مردم قم آیت الله نوری را اینگونه ارزیابی میکند : «لكن راجع به همین مشروطه و این كه مرحوم شیخ فضل الله رحمة الله ایستاد كه «مشروطه باید مشروعه باشد، باید قوانین موافق اسلام باشد.» در همان وقت كه ایشان این امر را فرمود و متمم قانون اساسی هم از كوشش ایشان بود. مخالفین و خارجی هایی كه قدرتی را در روحانیت می دیدند كاری كردند كه برای شیخ فضل الله مجاهد مجتهد و دارای مقامات عالیه یك دادگاه درست كردند و یك نفر منحرف روحانی نما، او را محاكمه كرد و در میدان توپخانه، شیخ فضل الله را در حضور جمعیت به دار كشیدند.» و همچنین می گوید: «جرم شیخ فضل الله بیچاره چه بود؟ جرم شیخ فضل الله این بود كه قانون باید اسلامی باشد. جرم شیخ فضل الله این بود كه احكام قصاص غیر انسانی نیست. » و اضافه میکند: «آنها جوسازی كردند بطوری كه مثل مرحوم آقا شیخ فضل الله را كه آن وقت یك آدم شاخص و مورد قبول بود همچو جوسازی كردند كه در میدان، علنی ایشان را به دار زدند و پای آن هم كف زدند و این نقشه ای بود برای این كه اسلام را منعزل كنند و كردند و از آن به بعد مشروطه دیگر نتوانست یك مشروطه ای باشد كه علمای نجف می خواستند. قضیه مرحوم آقا شیخ فضل الله را در نجف هم یكجور بدی منعكس كردند كه آن جا هم صدایی از آن در نیامد. این جوی كه در ایران ساختند و سایر جاها این جو اسباب این شد كه مرحوم آقا شیخ فضل الله را با دست بعضی از روحانیون خود ایران محكوم كردند و بعد او را آوردند و به دار كشیدند و پای آن هم كف زدند و شكست دادند اسلام را در آن وقت و مردم غفلت داشتند از این عمل حتی علما هم غفلت داشتند. «

هاشمی رفسنجانی خاطرات خود را تاکنون در چندین جلد منتشر کرده است. قسمتی از این خاطرات مربوط به پیش از انقلاب است. در سلسله خاطرات خود، او همه چیز را گفته و در عین حال چیز زیادی نگفته و هیچگاه به عمق وقایع وارد نشده است.

در زیر چند قطعه کوتاه از خاطرات پیش از انقلاب او که نشان زیادی از پولدوستی او دارد و گاه در آن تکه هائی به رفیق سابقش و ولی فقیه امروز، سید علی خامنه ای، پرانده ، آورده شده است:

» در سفری به مشهد مقدس که ایشان[ سید علی خامنه ای ] تعطیلات تابستانی را در روستای خوش آب و هوای اخلومد می گذراندند، همراه اعضای خانواده، چند روزی مهمان ایشان بودم و خاطرات زیادی از آن روزها دارم. از جمله در جریان یک برنامه تفریحی که برای شنا در کنار رودخانه بودیم، می خواستم نمایش شیرجه بدهم، هنگام فرود آمدن در آب ـ که زیاد عمیق نبود ـ سرم به سنگ خورد و لحظه ای بیهوش شدم. خیلی خطرناک بود ولی به خیر گذشت… سفری هم با اعضای دو خانواده به یکی از ییلاقهای دیگر مشهد کردیم. در آنجا زنبوری یکی از اعضای خانواده را گزید و آقای خامنه ای، که قبلأ اظهار کرده بودند از یکی از اهل دل مشهد » دمی » و اجازه ای برای تسکین درد این گونه گزیدگی ها دارند، وردی خواندند و گویا موثر هم شد. گرچه برای من اطمینان بخش نبود.»

» از حوادث شیرین زندان [ قزل قلعه ] که بخاطر دارم این بود که یکبار آقای مروارید یک صندوق میوه خریده بود و به خانواده من داده بود که بیاورند زندان. در قزل قلعه صندوق میوه را نپذیرفته بودند، برای خانواده من برگرداندن آن دشوار بود و لابد به پول احتیاج داشتند. در حال فروختن صندوق میوه به میوه فروشی در آن نزدیکیها، ناگاه با آقای مروارید روبرو شده بودند و مایه شرمندگی که با توضیح حل شده بود»

» من خودم برای اینکه پوشش زندگیم درست باشد، گاهی قطعه زمینی میگرفتم و میساختم. یکی دو سالی در آن زندگی میکردم، بعد میفروختم. با سودی قابل ملاحظه و راهی برای امرار معاش و کمک به نیازمندان هم رزم. آن موقع کار زمین و ساختمان از کارهای سودآور بود. اسم من هم در ساواک به این عنوان سرزبانها بود. گاهی که با ساواکیها برخورد میکردم، به من میگفتند تو بساز و بفروش هستی! گاهی منبری میرفتم که گزارش آن عصبانی شان میکرد، این منچهری پیغام میداد که : آن بنا چه میگوید؟ خوب ، به این ترتیب ، هم زندگی را اداره میکردم و هم پوششی درست کرده بودم که تا حدی غلط انداز بود و معمولأ افراد دیگری از همفکران را هم شریک میکردم. در طول ده سال، ده منزل و تعدادی مرکز تجاری ساختم و فروختم که مانع کنجکاوی و حساسیت بیشتر ساواک بود. با پاره ای آتار مثبت دیگر…»

بیست سال پیش در روزهای پایانی تیر ماه 1367 آیت الله خمینی جام زهر پذیرش آتش بس در جنگ ایران و عراق را سرکشید و قبول قطعنامه را » مسأله بسیار تلخ و ناگوار» ارزیابی کرد . او در بیان علل پذیرش غیر قابل پیش بینی قطعنامه به «حوادث و عواملی که از ذکر آن فعلا خودداری می‌کنم و به امید خداوند در آینده روشن خواهد شد» اشاره کرد.

بیست سال بعد، نه تنها هیچ یک از » حوادث و عوامل » پذیرش آتش بس برای مردم ایران «روشن» نشده بلکه حکومت روحانیون شیعه دست به تحریف حیرت انگیزی از ناکامی خود در جنگ با عراق زده است . برای مثال آیت الله خامنه ای میگوید: » پيروزي مطلق جمهوري اسلامي ايران در پايان جنگ تحميلي هشت ساله، غيرقابل ترديد است، زيرا رژيم بعثي صدام كه با پشتيباني همه جانبه بين المللي براي ساقط كردن نظام اسلامي و تجزيه كشور وارد خاك ايران شده بود، در پايان جنگ، با دست خالي و تلفات انساني بالا و خسارات فراوان از خاك كشور بيرون رانده شد، ضمن آنكه ملت ايران نيز در پايان اين جنگ به قابليت هاي بالا و غيرقابل تصوري رسيد.» ( روزنامه اعتماد ملی 30 مهر 1385 » دیدار مقام معظم رهبری با جمعي از رزمندگان، ايثارگران و فرماندهان دوران دفاع مقدس كه سابقه پنجاه تا صد ماه حضور در مناطق عملياتي را دارند»)

آیت الله خامنه ای واقعیت های مسلم تاریخی کشورمان را به نحو خارق العاده ای تحریف میکند. در لابلای نوشته و روزنامه و مجلاتی که سالهاست انبار کرده ام به شماره 52 ( فروردین و اردیبهشت 1368) نشریه » راه مجاهد» ( که توسط آقای لطف الله میثمی منتشر میشد) برخورد کردم که گزارش قابل توجهی از جلسه » پرسش و پاسخ» با حجت الاسلام خامنه ای به مناسبت «هفته وحدت» در آذر ماه سال 1367 در دانشگاه تهران منتشر کرده بود. در این پرسش و پاسخ دانشجویان خامنه ای را که هنوز به مقام غیر پاسخگوی » ولایت فقیه» دست نیافته بود به چالش کشیده اند . مطلب به شرح زیر است:

خامنه ای: » جام زهر پذیرش قطعنامه جنگ و عراق را واقعیتها بدست امام داد، من در تصمیم گیری ها شرکت نداشتم، بطور خلاصه بگویم « من نبودم !»»

« سئوال: «شما که جام زهر را به امام دادید و ایشان را مجبور به نوشیدن آن کردید، حالا چه برنامه ای دارید؟»

خامنه ای: « در رابطه با جام زهر باید بگویم که این ما نبودیم که جام زهر را به امام دادیم، بلکه جام زهر را واقعیتها بدست امام داد. مسئله دیگر اینکه من از سال 62 به بعد در هیچ یک از تصمیم گیری های جنگ نبودم. البته ممکن است بگوئید که ریاست شورایعالی دفاع را داشته ام . درست، ولی شورایعالی دفاع تصمیمات جنگ را نمی گرفت. البته گاهی با من مشورت می کردند، من هم بعضأ نظراتم را میگفتم، ولی من تصمیم گیرنده نبودم. حالا سیر قضیه را برای شما میگویم. حضرت امام نامه ای دادند که سی و چند نفر از برجستگان مملکتی، اعم از دولتی و غیر دولتی، جلسه ای تشکیل بدهید . این جلسه در دفتر من تشکیل شد. امام فرمودند قضیه را با اینها در میان بگذاری . شب قبل از جلسه ، احمد آقا آمدند و گفتند حضرت امام نامه ای نوشته اند که در آن جلسه خوانده شود. من تا قبل از باز شدن نامه از متن آن اطلاعی نداشتم و فکر میکردم که امام می خواهند با ما مشورت کننند. حضرت امام در آن نامه فرموده بودند فلان شخصیت کشوری به من چنین گفت و فلان شخصیت نظامی هم به من چنین گفت ( البته ایشان اسامی را گفته بودند ) و من آتش بس را قبول دارم. درآن نامه امام علل آتش بس را گفته بودند. روز بعد جلسه ای در مجلس با شرکت عده زیادی از شخصیتهای مملکتی تشکیل شد، حدود 500، 600 نفر، که اعضای شورای نگهبان هم بودند، و در آن جلسه هم نامه خوانده شد. حضرت امام گقته بودند آتش بس را بپذیرید و ما از حضرت امام خواهش کردیم ما قطعنامه را قبول کنیم تا دشمن سوءاستفاده نکند. و بطور خلاصه بگویم » من نبودم»»

تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه قاجار در سال ۱۳۰۱ قمرى بدنيا آمد. در هشت سالگى به توصيه پدر به عقد شجاع السلطنه درآمد و اين را آغاز بدبختى خود مى داند. آرزو داشت كه به اروپا رفته و با ¨زنان حقوق طلب¨ آنجا از وضعيت بسيار بد و محروميت زنان ايران صحبت كند. بعدها به اين آرزوى جامه عمل پوشاند و يكى از دلايل جدايى و متاركه وى و شجاع السلطنه همين امر بود. او نقاش خوبى بوده و با موسيقى آشنايى داشته و تار و پيانو مى نواخت. زبان فرانسه را آموخته و به مطالعه ادبيات، تاريخ و فلسفه مى پرداخت و شعر مى سرود. وى از افكار نوين اجتماعى آگاه بوده و مدتى هم جزو ¨طبيعيون¨ شده بود. وى برخلاف بسيارى از خاطره نويسان دربارى دوران پهلوى كه براحتى ناخن كشيدنها و ديگر شكنجه هاى ساواك، اعدامها، كشتن شاعر آزاده فرخى يزدى در زندان، سوزاندن روزنامه نگار دوره مصدق كريمپور شيرازى و هزاران جنايت ديگر دوران پهلوى را انكار مى كنند، عليرغم علاقه اى كه به پدرش ناصرالدينشاه داشت به افشاى جنايات آن دوره و بى حقوقى مردم پرداخته است.

و اينك بخشهايى از خاطرات او ;  ( تصحیح های داخل […] برای روان شدن مطلب است)

گزیده ای از خاطرات تاج السلطنه

«لازم است شرحى از صورت و اخلاق طفوليت خود به شما بنويسم. من خيلى با هوش و زرنگ بودم و خداوند تمام بال هاى سعادت را از حيث صورت به روى من گشاده بود. موهاى قهوه اى مجعد بلند مطبوعى داشتم. سرخ و سفيد, با چشم هاى سياه و درشت و مژه هاى بلند. دماغى خيلى با تناسب، لب و دهانی خيلى كوچك با دندان هاى سفيد كه جلوه ى غريبى به لب هاى گلگون من میداد. در سراى سلطنتى كه نقطه ى اجتماع زن هاى منتخب شده ى خوشگل بود. صورتى خوشگلتر و مطبوع تر از صورت من نبود.

من به قدرى از پدرم مى ترسيدم كه هروقت چشمم به او مى افتاد بى اختيار گريه مى كردم و هرقدر به من نوازش میكرد تسلى پيدا نمى كردم. چون من هيچ مردى را غير از پدرم نمى ديدم, در نظرم اين شخص فوق العاده و قابل ترس مى آمد.

در مادر چيزهايى كه لازم است، داشته باشيم، در ايشان نبود. نه اينكه، خداى نخواسته، من در اينجا مادر مقدس محترمه ى خود را تكذيب نمايم. نه، ايشان صاحب تقصير نبودند بلكه عادات و اخلاق مملكتى را بايد در اينجا ملامت نمايم كه راه طرق و سعادت را به روى تمام زن ها مسدود نموده و اين بيچارگان را در منتهاى جهل و بى اطلاعى نگاه داشته اند.

دايه اى از اواسط الناس براى من معين شد، دده و ننه هم از همان قسم. و اين دده مخصوصا بايد سياه باشد. زيرا كه بزرگى و بزرگوارى آن عصرمنوط به اين بود كه در بندگانى كه خدا ابدا فرق نگذاشته الا جلد [ پوست ] بيچاره ها را اسير و ذليل نموده و اسباب بزرگى و احتشام خود قرار داده، [ به آنها ] ¨زرخريد¨ مىگويند. مثل بهايم [ حیوانات]، اين بيچاره ها را با پول بيع و شرى [ خرید و فروش ] نمايند. از همين جنس يك گهواره جنبان هم براى من معين و معلوم شد، و اطاقدار، صندوقدار، رختشوى هم، باز از همين جنس. از آنجايى كه به اين طايفه بدبخت به نظر احتقار [ حقارت ] هميشه نگاه كرده اند و با بهايم و وحوش فرقى نداشته اند، اين بيچارگان در وادى جهل نشو و نما يافته و واقعا ¨ح¨ را از ¨ب¨ تميز نميدهند, چه رسد به اجراى قوانين و رسومات متمدنه. اين ها بودند اشخاصى كه بايد مرا بزرگ و تربيت نمايند!. باضافه خواجه باشى هم كه از همين جنس [ بود ]. و تكليف اين خواجه باشى هم اين بود كه مردم را به تعظيم و تكريم اين بچه ى شيرخواره امر نموده، اگر كسى برحسب اتفاق ملتفت اداى وظيفه نمى شد، [ خواجه باشی ] با چوبدست بايد از قرار مقدور بكوبد. اينها بودند اشخاصى كه بايد در تحت حمايت و پرستارى خودشان، من بيچاره را بزرگ نمايند و من ناچار بايد مربای [ تربیت شده ] اين مربى هاى مخصوص شده، مرغوب واقع شوم.

آغا نورى خان خواجه، سن او تقريبا چهل، چهره زردرنگ، خيلى كريه و بدصورت، با صوتى ناهنجار، مخصوصا در مواقعى كه به اصطلاح ¨قرق¨ مىكرد صداى او را از مسافت خيلى زياد مى شد استماع نمود. هميشه شال سفيدى به روى لباس آبى رنگ چرك كثيفش بسته, و دسته كليد خيلى بزرگى را به او آويزان نموده، چوبدست بسيار ضخيمى هم در دست داشت و خيلى سفاك و بيباك. درب اندرون به اين خواجه سپرده شده بود وهركس به حرمسرا داخل مى شد يا [ از آن ] خارج مى گشت, به اجازه ى او بود. حتى خانم ها پس از تحصيل مرخصى از اعليحضرت سلطان بايد از آغا نورى خان هم اجازه گرفته, [ و او ] اگر صلاح نمى ديد، مرخص نمى نمود. اگر كسى در حال نزع بود و طبيب لازم مى شد، اگر بر حسب اتفاق آغا نورى حمام بود، آن مريض بايد بميرد بدون طبيب و امكان نداشت مردى داخل حرمسرا شود جز به همراهى او. تقريبا سى چهل خواجه اى كه در حرمسرا مستخدم بودند، تمام از طرف اعتماد الحرم به او سپرده شده بود

اين سلطان به اين مقتدرى به قدرى غرق در تنعمات دنيوى بوده است كه اقتدارات سلطنتى را هم فراموش نموده. مثلا، اگر اين پدر تاجدار من خود را وقف عالم انسانيت و ترقى ملت خود و معارف و صنايع مینمود چقدر بهتر بود. و اگر آن قدر زن ها را دوست نمى داشت و آلوده به لذايذ دنيوى نشده، تمام ساعات عمر مشغول سياست مملكت و ترويج و فلاحت مى شد، چه قدر امروز به حال ما مفيد بود؟

[ همنیکه] سن من به هشت سالگى رسيد اغلب مى شنيدم كه دده جان، عمه جان و ننه جان از عروسى من صحبت مى كنند و خيلى زود مايل هستند مرا به شوهر داده، خلعت ها بگيرند و شيرينى ها بخورند… ترتيب شيرينى خوران را هم فراهم و شروع نمودند. در حالتى كه تمام خانواده ى من مشغول به عيش و عشرت و خوشحالى بودند. [ در حالیکه ] براى يك طفل هشت ساله ساز و آواز و خوشحالى و مهمانى و موزيك و هياهو كم نعمتى نيست، ليكن من مبهوت و مانند اشخاص مست به اين طرف آن طرف متمايل [ بودم]. اشخاصى كه خالى از هر احساسات بودند, اين حال مرا حمل به شرم و حيا مى نمودند. و تقريبا خشنود [ بودند ] و مرا به حال خود گذاشته بودند.

[ در این حال ] مرا به حياط خلوتى برده ومشغول آرايش [ کردن من شدند ] . خوب به خاطر دارم كه در زير زحمت بزك [ آرایش ] و سنگينى جواهرات، نزديك به مرگ بودم. تقريبا هزار خوانچه [ از ] اقسام شيرينى ها، ميوه ها با چندين سينى طلاى پر از جواهرات الوان براى شيرينى خوران تهيه و با موزيك، اجماع غريبى از امرا، صاحبان منصب و اشراف [ را گرد ] آورده و يك دور در حياط بزرگ گردش كرده, به منزل ما آوردند. و بايد مخصوصا خيلى آهسته و ملايم اين جمعيت حركت كند، براى اينكه تمام اشيا وارد [ هدیه داده شده ] را مدعوين به دقت تماشا كرده، مخصوصا بدانند براى عروس چه آورده اند و قيمت اين دختر چند است.

بيچاره من كه مثل اسير و كنيز, با جواهرات و تزئينات ظاهرى فروخته شدم، در حالتى كه اين شوهر را نديده و به اخلاق او عادت نداشتم. آه نگو! از بدبختى هاى بزرگ انسان همين است كه بايد به ميل پدر و مادر زن گرفته, شوهر نمايد. در حالتى كه برخلاف عقل و مغاير قانون و بسيار عجيب است. لباس زرى گلى رنگى را كه به طرازهاى گلابتون و تزئينات ديگر آراسته و مزين شده بود، نيم تنه كوتاهى با يك دسته كه بواسطه ى فنرها چتر زده, خيلى بلند ايستاده بود. تقريبا مضحك و خنده دار شده بودم. وقتى كه آئينه را به من دادند كه خودم را ببينم، از خودم وحشت كردم. چهره ى به اين طبيعى و مطلوبى را با اقسام سرخاب سفيداب هاى زياد نقاشى كرده، ابروى مرا نصف كرده و تمام را با يك زحمتى با مقاش كنده بودند, و يك خط صاف قوس شكل داده و با وسمه اقسام سياهى ها او را كشيده, صاف گيرى كرده بودند. بقدرى سفيداب به صورت من ماليده بودند كه تمام سايه روشن هاى طبيعى را محو و چهره مرا … نموده بودند. باضافه سرخاب فراوانى كه به لب هاى من ماليده بودند. مجلس عقد افتتاح شد و ما را در حضور پدر آسمانى و معبود حقيقى در سر سجاده حاضر كردند, مانند قربانى هاى قديم كه در راه خدايان قربانى مى كردند،لباسى از اطلس سفيد با انواع جواهرات زينت داده شده [ بر من پوشاندند ] . [ همینکه ] خطبه تمام [ شد ]منتظر جواب ازمن [ ماندند ]، ليكن اشك فرصت جواب به من نداده و يكسر مى لرزيدم. بالاخره، پس از زحمت زياد و كتكهاى مخفى بسيار [ که به من زدند]، ما با يك صداى خفيفى اقرار گفته واز آشوب و جنجال خلاص شديم. پس از عقد، به مكتب هم نرفتم و اشتغال من تمام آه كشيدن و خواندن اشعار حافظ و سعدى بود. ترك بازيهاى بچه گانه را هم به يك اندازه اى كرده، كتاب هاى قشنگ و رمانهاى شيرين مطالعه مى نمودم.

تكليف هر دخترى سوگوارى و عزادارى براى پدرست. اما من براى [ مرگ ] پدرم [ تنها ] آن اندازه متاسفم كه [ هر] دخترى براى [ مرگ] پدرش. اما، براى اين آب و خاك كه وطن من و موجب اسباب نشو و نماى من است، بيشتر محزون ودلخونم.

اين برادر عزيز من [ سلطان جديد مظفرالدينشاه ], تمام خانواده اش ترك، و به كلى از آداب و رسوم دورخلق شده بود. [ میتوانست ] پدر خوبى باشد [ یا ] رئيس فاميل محجوبى باشد، اما، ابدا نمى شد فكر كرد كه اين [ فرد ] سلطان باشد. خيلى متلون، زود هر حرفى را قبول كن، از خود بى اراده و با اراده ى سايرين كار كن، عليل و خيلى عوام، فوق العاده چاپلوس پرست و تملق پذير. در شب تاجگذارى، در يك خيابان خيلى بلند عريض، يك تخته قالى بزرگ پهن و يك صندلى در اول قالى گذاشته، سلطان در آن با كت و شلوار، سربرهنه، بدون تاج و ديهيم سلطنتى جلوس نموده، خانواده اش، از زن و بچه، فاميل هاى متوسط، دور هم نشسته، كلفت، خانه شاگرد، خواجه، در هم و برهم، شلوغ. در اطراف اين سلطان, پراكنده دو سه دسته مطرب هاى زنانه و فواحش در انتهاى قالى نشسته، زن هاى خيلى بد هيكل قطور در وسط مشغول رقصيدن و گفتن كلمات شنيع و حركات قبيح. محض ورود ما، سلطان و برادر عزيز برخاست، يكان يكان ما را در آغوش گرفته بوسيده، بعد اجازه داده ما را هم جزو اين حشرات الارض نشانيده، مشغول تفريح خود شد.

در اين ايام صحبت مسافرت برادرم به فرنگستان بود ومشغول مذاكره ى استقراض بودند. بالاخره وجه گزافى از خارجه قرض، و مسافرت فرنگ تهيه شد. از اين مسافرت قصه هاى عجيب نقل مى كنند. از جمله خريد درخت هاى قوى هيكل است كه به مبالغ زياد ابتياع كرده, و تمام [ آنها ] به سرحد نرسيده خشك مى شوند. و باز لوله هاى آهنى است كه به وفور، مجسمه هاى بزرگ، اسباب هاى بى ربط كه تمام در فرح آباد امروز عاطل و باطل افتاده است. پس از اينكه ميليون ها به مصرف رسيد، خيلى بطور احمقانه مراجعت كردند. و از تمام اين مسافرت, حاصل و نتيجه اى كه براى ايرانيان به دست آمد، مبالغ گزافى قرض، بدون اينكه در عوض، يك قبضه تفنگ يا يك دانه فشنگ براى استقلال و نگاهدارى اين بيچاره ملت آورده باشد، يا يك كارخانه يا يك اسباب مفيدى براى ترقى و براى تسهيل زراعت يا فلاحت يا ساير چيزهاى ديگر.

صدر اعظمى و وزارت در دوره ى سلطنت برادر عزيز من، خيلى شبيه تعزيه شده بود كه دقيقه به دقيقه [ وزرا مانند ] تعزيه خوان رفته، لباس عوض كرده برمى گردد. به حرف يك بچه ى دوساله، يك صدراعظمى را فورى معزول و به حرف يك مقلدى، يك وزيرى را سرنگون مىكرد. هركس مسخره بود بيشتر طرف توجه بود. هركس رذل تر بود، بيشتر مورد التفات بود. تمام امور مملكتى در دست يك مشت اراذل و اوباش هرزه ى رذل. مال مردم، جان مردم، ناموس مردم تمام در معرض خطر و تلف. تمام پسرهاى خود را حاكم ولايات نموده، خون مال مردم را به دست اين مستبدين خونخوار داده بود. تمام مردمان با حس وطن دوست مآل بين [ آینده نگر ]، در خانه هاى خود نشسته، شبانه روزى را به حسرت مى گذرانيدند.

دوباره قصه استقراض پيش آمد و براى مسافرت دوم فرنگ تهيه ديده مى شد. ازين مسافرت فقط چيزى كه مفيد بود چند قسم اسلحه بود كه به پيشنهاد ممتازالسلطنه، سفير مقيم پاريس ابتياع شد، و يك سفرنامه كه از قلم معظم خود اين برادر عزيز بود. يكى از جمله هاى او اين است: ¨امروز كه روز پنجشنبه بود, صبح رفتيم آب خورديم, پس از آن آمده قدرى گردش كرديم. چون يك قدرى از آب باقى بود, دوباره رفتيم خورديم. پس,» رازان » آمده, در يك قهوه خانه نشسته، چايى خورديم. بعد از آن، پياده به منزل آمديم. فخرالملك و وزير دربار آنجا بودند. قدرى گوش فخرالملك [ را ] كشيده, سر به سر وزير دربار گذاشتيم. پس از آن، وزير دربار تلگرافى به ما داد كه درو, تفصيل عمل كردن بواسير آقاى صديق الدوله بود. خوشحال شديم. ناهار خورده، استراحت كرديم. چون شب جمعه بود، آسيد روضه خواند، گريه كرديم. نماز اذا زلزله خوانده، خوابيديم¨

اقوام من به آزادى قلم من ايراد خواهند كرد. ولى من صرفنظر ازينكه ازين سلسله و نژاد هستم كرده [ بوجودم آورده ]، آن ايرانيت خود و وجدان خود را هادى و راهنماى خود قرار داده و بى پروا تمام تاريخ خانواده ى خود را مى نويسم.

اى وطن!اى وطن! آيا مى شود به واسطه ى فرق شخصى صرف نظر از حقوق تو كرد؟ نه! نه! عشق تو در دل من چنان نقش است, كه معايب مغرضين و مخربين تو درين صفحه.

آنكه مى پرسد زمن, آن ماه را منزل كجاست منزل او در دل است, اما ندانم دل كجاست!.

درين ايام, ميل كردم ¨تار¨ مشق كنم. ميرزا عبدالله كه پيرمرد و تقريبا جزو اموات بود، براى معلمى انتخاب شد. خيلى زود بهتر از معلم خودم ساز مى زدم و اين يك اشتغال مفرحى بود. دربار تقريبا عوض شده بود. پس از مراجعت شاه از فرنگستان, امورات خيلى درهم و برهم و بى پولى فوق العاده اسباب زحمت شده بود. جيب ها و بغل هاى خود را مملو از طلا نموده، و رعايا را در كمال سختى فشرده و مملكت را دچار يك نوع خرابى غيرقابل آبادى مى نمودند. خيلى اين مسافرت اروپاى برادر من شبيه مسافرت پطركبير است و همان نتايجى كه او برد، اين برعكس برد. يك گردى با خود آورده بود كه به قدر بال مگسى اگر در بدن كسى يا رختخواب كسى مىريختند، تا صبح نمى خوابيد و مجبور بود بطور اتصال بدن خودش را بخاراند. مرتب در رختخواب عمله ى خلوت مى ريخت, آن ها به حركت آمده, حركات مضحك مى كردند و او مى خنديد.

ازين مسافرت شاه قصه هاى قشنگى شيوع پيدا كرد. از جمله: امير بهادر كه رئيس كشيك خانه و جزو ¨سوئيت شاه¨ بوده, در ¨كنتركويل¨ يك روزى در لگن در زير تخت، رنگ حنا درست كرده، به ريش و سبيل خود مى بندد, و همين قسم شب را با رنگ وحنا مى خوابد, و تمام ملافه هاى رختخواب را آلوده مى كند. صبح برخاسته, مى رود در يكى از حوض هاى بزرگ بناى شستشو را مى گذارد، به محض اينكه از عمل فارغ مى شود، فورا مستحفظين آنجا جمع شده, حوض را خالى كرده, دوباره آب مى اندازند. [ دیگر اینکه شاه در سفر یه فرنگستان ] قهوه چى شخصى داشته است، قليان مى كشيده است، ترشى سير همراه خودش برده است و در سر ميزهاى رسمى مى خورده است.

در تابستان (وبا ) فوق العاده شدت كرد, روزى متجاوز از هشتاد نفر, صد نفر تلف مى شدند. تا يكى دوماه از تابستان گذشته, من هم نمى دانستم, زيرا كه به كلى غدغن كرده بودند, در اطراف صاحبقرانيه اين مذاكره نشود [ در مورد شیوع وبا صحبتی نشود] براى اينكه شاه نترسد. [ روزی ] قرار داديم به پشت كوه برويم، غفلت ازينكه گرما و حركت خودش بيشتر توليد مرض مى كند, يك قافله عظيمى تشكيل داده، از شميران حركت كرديم، منزل اول و دويم خيلى خوش گذشت, ولى پس از آن اتصال در راه مريض مى ديديم، مرده مى ديديم. اغلب مريض ها را زنده زنده از ده بيرون انداخته بودند و بيچاره ها، در آفتاب سوزان، با اين مرض ها مشغول جان دادن بودند. تقريبا از يك ده محقر خيلى كوچك، در يك شب يازده نفر مرده آورده اند. شاه در عمارت صاحبقرانيه با يك تزلزل خاطرى زيست مى نمود. عبور و مرور به كلى ممنوع بود. هيچكس اجازه ى رفتن حضور [ او ] را نداشت, جز پيشخدمت و سيد بحرينى كه از صبح تا شام, به تلاوت كتب مقدس و دعاهاى حفظ مشغول بود. در هر حال اين تابستان آتش فشان تمام شد و چندين هزار تلفات و شهيد در عقب گذاشت. دوباره هركس به حال اوليه ى خود عود نموده، مشغول كارهاى ماقبل خود شدند.

يك نكته ى بزرگى در اخلاق ايرانى هست و آن اين است، خيلى زود يك مطلبى را پى كرده، به منتها درجه تا يك چندى دنبال مى كنند، در هر بابت. ولى، به همين قسمى كه خيلى زود مشتعل مى شوند، به همين قسم هم زود خاموش مى شوند و فراموش مى كنند. همه چيزشان سطحى، بدون نقشه ويك اساس حقيقى است.

پس از اينكه از تمام شدن اين مرض مطمئن شديم به شهر آمده، ولى شهر را ويران ومردم را به كلى عوض شده ديديم. اگرچه اين قضيه يك تهديد و سياست آسمانى بود، ليكن ما باز مى توانيم بگوييم، از نداشتن حفظ الصحه وكثافت آب ها است. هر دولتى اول وظيفه اش تنظيف كوچه ها، آب ها و آسايش مردم است. هميشه، در تمام سال در ايران، خصوصا تهران، امراض مسرى تلف كننده بسيار است. [ شیوع مرض ها ] بواسطه ى عدم نظافت است. كوچه ها تمام كثيف، در زمستان گل و كثافت، در تابستان گرد وخاك. آب ها تمام روى باز, و هرچه كثافت در خانه ها هست, در آنها نشسته شده.

اى آه از آن تالمات عميق قلبى من! باور كنيد كه در نوشتن هر كلمه، غرق اندوه و تاسف گشته، اشك بى اختيار ازچشمم جارى مى شود. چگونه ممكن است انسان يك بدبختى اختيارى هم بر بدبختى اجبارى خود بيفزايد؟ آيا ما اگر بخواهيم خودمان را ازذلت خلاص كنيم، نمى توانيم؟ چرا! اما نمى كنيم.

اما، افسوس و باز هزار افسوس كه در آن تاريخ، باب علم به روي نسوان از هرجهت بسته و ابدا راهنما و معلمى از براى خود موجود نمى ديدند.

خيلى محزون ودلتنگ هستم كه چرا همجنس هاى من، يعنى زن هاى ايرانى، حقوق خود را ندانسته و هيچ درصدد [ انجام ] تكليفات انسانى خود برنمى آيند و به كلى از جرگه ى تمدن خارج گشته و در وادى بى علمى و بى اطلاعى سرگردان هستند. اغلب خانواده ها, در امروزى كه به يك اندازه راه ترقى براى نسوان باز شده و مى توانند دخترها را به مدارس بگذارند و آتيه ى آنها را به نور علم و كمال روشن نمايند, مى گويند اين عيب است براى ما كه دختر ما به مدرسه برود. و باز در يك همچه روزى آن بيچاره ها را در مغاك هلاك و بدبختى پرورش مى دهند.

اگر زن ها درين مملكت مانند ساير ممالك آزاد بودند و حقوق خود را مقابل داشته و مى توانستند در امور مملكتى و سياسى داخل بشوند و ترقى كنند، يقينا من راه ترقى خود را در وزير شدن و پايمال كردن حقوق مردم و خوردن مال مسلمانان و فروختن وطن عزيز خود نمی دانستم  .من مسلكم را نه ارتجاعى قرار مى دادم, نه شخصى, بلكه, نوعى منتهاى سعى را در توسعه ى تجارت داخل ايران مى كردم. كارخانه داير مى كردم. نه مانند ¨كارخانه صابون پزى ربيع اف¨. كارخانجاتى كه رفع احتياج داخل مملكت را از خارجه بكند. [ در ] معادن خدادادى كه به وفور در ايران است، كار كرده، معدن نفت بختيارى كه سالى مبالغ گزاف نفع مى دهد، امتياز گرفته، واگذار به انگليس ها نكرده، اسباب تسهيل زراعت را فراهم كرده، اسباب حمل ارزاق را مرتب كرده, زمين هاى باير را مانند كاليفرنيا به مردم داده و آبادى او را خواسته، جنگل هاى دستى احداث نموده، رودخانه كرج را به شهر آورده، مردم را از ذلت و كثافت آب ها نجات مى دادم.

افسوس كه زن هاى ايرانى از نوع انسان مجزا شده و جزو بهايم و وحوش هستند و صبح تا شام، در يك حبس نااميدانه زندگانى مى كنند و دچار يك فشارهاى سخت و بدبختى هاى ناگوار عمر مى گذرانند. در حالتيكه از دور تماشا مى كنند ومى شنوند كه زن هاى حقوق طلب در اروپا چه قسم ازخود دفاع كرده و حقوق خود را با چه جديتى مى طلبند، حق انتخاب مى خواهند، حق راى در مجلس مى خواهند، دخالت در امور سياسى و مملكتى مى خواهند و به همين قسم موفق شده [ اند ] . در ¨آمريك¨ به كلى حق آنها اثبات شده و مجددانه مشغول كار هستند. خيلى ميل دارم يك مسافرتى در اروپا بكنم و اين خانم هاى حقوق طلب را ببينم و به آنها بگويم يك نظرى به قطعه آسيا افكنده و تفحص كنيد. در يك زنجير اسارت و يك فشار غير قابل محكوميت، اغلبى [ بیشتر زنان ] سرودست شكسته, بعضى ها رنگ هاى زرد پريده, برخى گرسنه و برهنه, قسمى در تمام شبانروز منتظر و گريه كننده. و باز مى گفتم, زندگانى اين زن ها ى ايران ازدو چيز تركيب شده, يكى سياه و ديگرى سفيد, در موقع بيرون آمدن و گردش كردن, هياكل موحش سياه, عزا, و در موقع مرگ, كفن هاى سفيد, و من كه يكى از همين زن ها ى بدبخت هستم, آن كفن سفيد را ترجيح به آن هيكل موحش عزا داده, و هميشه پوشش آن ملبوس را انكار دارم, زيرا كه در مقابل اين زندگانى تاريك, روز سفيد ماست. و هميشه, در گوشه ى بيت الاحزان خود, خود را به همان روز تسلى داده, مانند يك معشوقه ى عزيزى, با يك سعادت خيلى گرانبهايى او را تمنا و آرزو مى نمائيم. اگر زنها روى باز كرده باشند و مانند تمام مردمان متمدن كره, زن وشوهر همديگر را ديده بخواهند و بطور عشق آن اتحاد ابدى را در حضور معبود ببندند و تا آخر عمر در يك استراحت معنوى و روحانى زندگانى كنند بهتر نيست؟ خرابى مملكت و بد اخلاقى و بى عصمتى و عدم پيشرفت تمام كارها, حجاب زن است.در ايران, هميشه عده ى مرد بواسطه ى تلفات كمتر از زن است, حال اگر اين دو ثلث(زنها) با يكديگر مشغول كار بودند, البته دوبرابر بهتر مملكت ترقى كرده, صاحب ثروت مى شدند».

این مطلب را چند سال پیش در یک وبلاگ خواندم و آنرا در دفترم ضبط کردم.

متاسفانه نه نام وبلاگ و نه نام نویسنده آنرا یادداشت نکرده ام.

دریغم آمد این مطلب را همچنان در لابلای دفترم مخفی نگه دارم و آنرا در اینجا برای خواندن دیگران نگذارم . دریغم آمد که دریغم را به شما هم منتقل نکنم که چرا تاریخ نخواندم و نخواندیم تا گرفتار این هیولای استبداد مذهبی شدیم :

«در اولين روزهاى پس از پيروزى انقلاب كسانى كه همه روزه به دانشگاه تهران مى رفتند، غالباً جوان دانشجوى ريزنقشى را مى ديدند كه از نرده هاى ديوار هاى دانشگاه مشرف به خيابان انقلاب نزديك در اصلى بالا مى رفت و در حالى كه با يك دست خود نرده آهنى را گرفته بود كه نيفتد، مردم را ترغيب به رفتن به خانه ها و نشستن و مطالعه تاريخ ايران، تاريخ انقلاب ها و فلسفه مى كرد. جوان دانشجو آنقدر پرشور و هيجان حرف مى زد و با توجه به اينكه دستى به نرده ها داشت، فشارى به ساير اعضاى بدنش وارد مى شد به طورى كه صورتش تغيير رنگ داده و رفته رفته قرمزتر و رگ هاى گردنش برجسته تر مى شد. مردم آنجا مى ايستادند چند دقيقه اى به حرف هاى جوان گوش مى دادند و بعد خنده كنان راهشان را مى كشيدند و مى رفتند كه در بحثى يا مجادله اى شركت كنند. من چند روزى آن جوان را در اسفند ۱۳۵۷ ديدم تا اينكه خيلى چيزها تغيير كرد و آن جوان هم ديگر پيدايش نشد و من هم به شهر خود بازگشتم.

آيا او مى خواست مردم را از صحنه دور كرده به خانه ها بكشاند تا آنطور كه آن روزها مى گفتند و شعار مى دادند فرصت براى ضدانقلاب در كمين نشسته فراهم آيد و يا ايده آليستى بود رمانتيك كه به آنچه مى گفت اعتقاد داشت و پى برده بود هيچ عمل اجتماعى بدون تدوين نظريه و اهداف و راهكارهاى آن به بار نمى نشيند و ثمر نخواهد داد و اينها همه از خواندن و دانستن آغاز مى شود. اينك ما به يكصدمين سالروز جنبش مشروطه كه نمى دانم چرا آن را انقلاب مى نامند نزديك مى شويم و در غالب بررسى ها و تحقيق ها مى خوانيم كه جنبش مشروطه متاسفانه نتوانسته است هنوز با گذشت يكصدسال از آغاز آن به آماج ها و آرمان هايش چون آزادى، حاكميت قانون، عدالت و دموكراسى دست يابد. اما آيا شده است از خود بپرسيم مردمى كه در جنبش مشروطه شركت داشتند حتى رهبران اين جنبش آيا مى دانستند چه مى خواهند و آيا دريافته بودند با كدام نظريه پيش بروند و از كدام روش ها و راهكارها استفاده نمايند و آيا اينها را هيچ گاه تدوين كرده بودند؟

شايد يكصدمين سالروز جنبش مشروطه بتواند به ما يادآور گردد آن جوان دانشجوى رمانتيك حق داشت اگر مردم را به خواندن تاريخ و فلسفه فرا مى خواند».